چهار شنبه, آوریل 16, 2008 روی (یادداشتها)
شنبه
ساعت شش
وقتی قرار است
ششهای من از شماره بیفتد
در خوانش دقایق نزدیک به تو…
نمی دانم چند شنبه
ساعت چند
وقتی که درهای وحی
کم رنگ و کم رنگ تر میشود
و هیچ معجزهای انگار
تو را بر من نازل نمیکند…
فرقی نمیکند،
به هر حال
باران
زمین را دور میزند
و بر دستان من میبارد
تا شیوا بزایم و
با هزار دست برای تو نیاز بیاورم…
باشی یا نباشی
من همانم که روزی هفتصد بار
دنیا را دور میزدم
تا تو را طواف کنم.
17 Comments
جمعه, فوریه 29, 2008 روی (شعرهای من)
Tags: مینا حسنی, بیمار, دیوانه, روانی, شعر
بیمار نبود
دیوانه هم حتی …
تنها
سال های سال
بیم آن داشت
که پرنده ی جَلدش
پاگیرِ قفس نشود!
32 Comments
دوشنبه, فوریه 11, 2008 روی (شعرهای من)
Tags: مینا حسنی, شعر
درد میکند گلویم
از بس
شیهههای سرکشام را فروخوردهام
*
زخم است حنجرهام
و صدایم دارد تَرَک میخورد
از بس
حرفهای شورشیام را حلق آویز کردهام
*
خوب نیستم
خفقان گرفتهام
…
این دستهای عاطلِ بیکار
گواه غیبت طولانی من است!
16 Comments
پنجشنبه, ژانویه 31, 2008 روی (درباره ی مشاهیر)
Tags: قصه, مقاله, مینا حسنی, گزارش, تک نگاری, جلال آل احمد, داستان کوتاه, رمان
از دیدگاه قالب و کالبد نوشتههای آل احمد به دو دستهی جدا از هم تقسیم میشود:
الف) گزارشها و مقالهها
ب) قصهها.
میتوان مورد الف را نیز به سه بخش:
1) گزارش
2) سفرنامههای جغرافیایی و سیاسی
3) مقالههای تربیتی و آموزشی
تقسیم کرد. برای نمونه «اورازان»، «تات نشینهای بلوک زهرا» و «درّ یتیم جزیرهی خارک»، گزارشهای مشاهدهای و «خسی در میقات»، «سفرنامهی روس» و «سفر به ولایت عزرائیل» سفرنامهی جغرافیایی و سیاسی و «هفت مقاله»، «سه مقالهی دیگر»، «غرب زدگی»، «کارنامهی سه ساله»، «ارزیابی شتابزده»، «یک چاه و دو چاله» و «در خدمت و خیانت روشنفکران»، از نوع مقالههای تربیتی و آموزشی است.
در قصه نویسی نیز میتوان کارهای جلال را با توجه به قالب آنها به سه دسته تقسیم کرد:
الف) داستانهای نیمه بلند که بیشتر شبیه به رمان است؛ مانند «مدیر مدرسه» و «نفرین زمین».
ب) داستانها کوتاه که به شکل مجموعه داستان چاپ شدهاست؛ مانند: «پنج داستان»، «دید و بازدید»، «از رنجی که میبریم»، «زن زیادی» و «سه تار». این نوع آثار جلال از سبک واقع گرایی برخوردار است.
ج) داستانهای تمثیلی: در بررسی کالبد و ویژگیهای داستانهای جلال، گاهی به داستانهای تمثیلی هم برمیخوریم؛ آثاری مثل: « داستان کندوها» و«نون والقلم».
او همچنین در دوران فترت کارهای سیاسی خود، به قصد یادگیری و تمرین زبان خارجی، دست به ترجمهی آثاری از «آندره ژید»، «کامو»، «سارتر» و «داستایوفسکی» و … میزند که از آن جمله است: «قمارباز»، «بیگانه»، «سوء تفاهم»، «دستهای آلوده»، «بازگشت از شوروی»، «مائدههای زمینی»، «کرگدن»، «عبور از خط» و «تشنگی و گشنگی».
روی هم رفته در پیکر تراشی نوشتهها باید بگوییم که او در سبک و سیاق نویسندگی به شدت تنوع طلب بوده و قالبهای مختلفی را به کار گرفته است. این مسأله به زعم برخی، نشان دهندهی وسعت مشرب هنری و نگاه او به ادبیات و نوشتن است و به عقیدهی برخی دیگر او را از مقام یک نویسندهی خوب و توانا به ژورنالیستی تبدیل میکند که هر از چند گاهی با توجه به فضای زمان و روزگارش، سبک نوشتاری تازهای را تجربه میکند تا از موج حوادث و دایرهی وقایع آنقدرها هم به دور نباشد.
در آینده گزارشها (تک نگاریها) ی او را معرفی خواهم کرد.
2 Comments
دوشنبه, ژانویه 14, 2008 روی (حرفهایی برای اول شخصِ همیشه حا)
Tags: مینا حسنی, مامان بزرگ, محرم, کودکی, خاطره
محرم برای من به یاد و خاطرهی عزیز و دوست داشتنی مادر بزرگم پیوند خورده است. به خانهای که سبز بود و روشن و پاک و پاکیزه. خانهای که زیباترین سهم کودکیهای مرا رقم زدهاست. خانهای که ایوان وسیع و خرّمش، بوی عصرهایِ پر از عطر یاس امین الدوله میدهد و سماور و چای و هیاهوی بچهها. خانهای که بوی بستنی و نان سنگک میدهد. بوی زنی که دیگر نیست و وقتی بود، خیلی عزیز بود، خیلی بود. خیلی. آنقدر که وقتی رفت، صمیمیت، تکلّف شد و دورِ هم جمع شدن، تبدیل شد به مهمانی و … .
رسم ناگفتهای بود که شبهای محرم همهی خاله و داییها آنجا جمع میشدند. هیچ کس جز مامان بزرگ و من روضه نمیرفت؛ اما همه آنجا بودیم. حال و هوای دوست داشتنی و خوبی بود. گرم بود و یک جوری ساده و صمیمی. با همهی وقتهای دیگر فرق داشت. آدمها انگار آزادتر و بی برنامهتر بودند و این برای آدم عاصیای که من بودم، برای منی که مدام تحت نظارت و تربیت بودم، خوب بود، خیلی خوب؛ کمی احساس رهایی میکردم. کمی کودک میشدم و فرصت داشتم با مصطفی و سیامک باشم.
من هرگز سیاه نپوشیدم. این رسم سیاه نپوشیدن را از بابا به ارث بردهام که اعتقاد داشت مرگ یعنی وصال و او که رفته، حال و هوای خوشی دارد که بیشتر به سور میماند تا عزا. اما سیاهی که مامان بزرگ برایم خریده بود، خیلی عزیز بود. دور از چشم بابا که تعصب داشت روی این موضوع، سیاه میپوشیدم و چادر گلدارِ کودری مامان بزرگ را که برای قد و قوارهی من کوتاه کرده بود، سرم میانداختم و… میرفتیم روضهی خانهی جاسب؛ همسایهی مادربزرگ. من در حالی که دنبال چادر مادربزرگ را گرفته بودم، وارد مجلس میشدم. برای مامان بزرگ، جایی بالای اتاق خالی میکردند و ما همانجا می نشستیم. نمیدانم چه اتفاقی میافتاد، برای من با او بودن مهم بود. یک جور گریز از قانون و مامان و بابا بود برایم. یک جور فخر و مباهات که همراه همیشهی او هستم(آخر او هیچ بچهای را جز من با خودش به روضه نمیبرد)؛ وقتی که با او بودم خودم را خانم فرض میکردم، خودم را دوست داشتم.
نمیفهمیدم که زنها چرا گریه میکنند. خیلی طول کشید تا فهمیدم که وقتی مادربزرگ صورتش را زیر چادر قایم میکند، دارد گریه و نجوا میکند. گوشم را تیز میکردم تا بفهمم که چه میگوید، اما فایدهای نداشت. او چیزهایی زیر لب میگفت که من حتی وقتی بزرگ شدم، درست نمیشنیدم. من اشک او را هرگز ندیدم، مگر در روزهای محرم، آنهم یواشکی و دزدکی.
حوصلهام که سر میرفت، من هم به شیوهی او و زنهای دیگر، چادرم را روی صورتم میانداختم و از زیر چادر همه را میپاییدم. اینجوری راحت تر میتوانستم زنها را زیر نظر بگیرم تا بعدها، در وقت مناسب ادای گریه کردنشان را دربیاورم و مصطفی و محسن و سیامک را بخندانم. راستش را بخواهید، یکی از بازیهای ما در دوران کودکی همین درآوردن ادای گریهی این و آن در مراسم ختم و محرم و … بود. این یک راز شرمآور است ولی جذابترین قسمت قضیه وقتی بود که ما ادای خواهر شوهرِ خالهام را، در مراسم ختم مادرشان درمیآوردیم. او به شدت بیتابی میکرد و در بین گریههایش همهی دعواهای خانوادگی را مرور میکرد و در طول 10 دقیقه گریه کردن، 3 بار غش میکرد و نفرینهایی بلد بود که ما به عمرمان نشنیده بودیم و ما همهی این نمایش را بارها و بارها تکرار میکردیم، اما هربار هم تماشاچیانمان از خنده روده بُر میشدند. بگذریم…
مامان بزرگ که چادرش را پس میکشید، موقع رفتن بود. مقید بود که خودش از بچهها پذیرایی کند و در همه حال، اجازه نمیداد که تا نیامده، بچهها پخت و پزی بکنند و بساط شام را فراهم کنند. به خانه که میآمدیم، معمولا بوی نذری فضای آشپزخانهی رویاییِ او را که آبی بود و پر از گلدان، پر کرده بود. غذاها گرم میشد، شام میخوردیم، غذا تمام میشد، سفره برچیده میشد و همه جا مرتب میشد و… همه عازم رفتن به خانههایشان میشدند و او … در سکوت بر همه چیز مشرف بود. سکوت او را در آن شبها هرگز از یاد نمی برم. سکوت قشنگی که برای همه آشنا بود. او در آن شبها مخاطب کسی نبود. به کسی لبخند نمیزد و بوی عطر نمیداد. بوی خودش را میداد و بوی اصیلِ غم غریبی که هر وقت به ته توهای چشمهایش نگاه میکردی، موج میزد. غمِ غریبی که ورای روحیهی استوار و محکم او قایم شده بود و بعدها موضوع حرفهایِ ظهرهایِ تابستانِ من و او بود… . او… مامان بزرگِ تنهایِ دوست داشتنی من!
15 Comments
شنبه, ژانویه 12, 2008 روی (حرفهایی برای اول شخصِ همیشه حا)
Tags: مینا حسنی, کودکی, باغ, برف, دماوند
امروز از کلهی صبح دلم گرفته بود. دلم عجیب گرفته بود. به ایوان نرفتم و انگشتانم را بر پوستِ کشیدهی شب نکشیدم. خانه ایوانی ندارد و شب آنقدر دوست داشتنی است که دلم نمیآید چپ چپ نگاهش کنم. چراغهای رابطه تاریک نیست. من اما نمیدانم چه مرگم است. نه اشک، نه قدم زدن در خیابانهایِ سردِ بی درختِ پر سر و صدا، نه سر به زیر و ساده شدن، نه معطر و خوش لباس و تمیز شدن… هیچ کدام سر حالم نیاورد… هیچ کدام… راستش را بخواهید میدانم چه مرگم است: لا به لایِ این همه کار و درس و مشق و… دلم هوای کوچه باغهای دماوند و کودکیهایم را کرده است.
یک دشتِ سپیدِ پر از برف دلم می خواهد که ردّ پا نداشته باشد تا من با دستهایِ باز و فریادی که گوشِ آسمان را کر کند، در آغوشش بدوم… بدوم… بدوم… آنقدر که نفسهایم به شماره بیفتد و بمیرم… اوم م م م م م نه دلم نمیخواهد بمیرم، مثلا نفسم به شماره بیفتد و برای رفع خستگی روی زمین غلط بخورم… عین کودکیهایم، وقتهایی که از ترس مامان، با زهره می رفتیم ته باغ آنها و رویِ تپهی برفیای که درست کرده بودیم، غلط میزدیم. مامان و خاله اعظم هم در خیال خوششان فکر میکردند که ما داریم مثلا آدم برفی درست میکنیم… خبر نداشتند که ما وحشی تر از آنی هستیم که فکر میکنند؛ آنقدر که دوسه روز بعد از این افتادن عمدی روی برف و غلط زدن، تمام بدنمان درد می کرد… . دلم برای زهره تنگ شده است… برای کرسیِ همیشه داغِ خانهی کوچکشان… برای چای و نان پنیر و گردو خوردن در هوایی که بوی ذغال و حلوا لوز میداد.
زهره برای منی که اجازه نداشتم دوستی داشته باشم، مگر آنکه حُسن شهرتِ همهی فامیل و ایل و تبارش به تأییدِ مامان و بابا برسد، گنج بزرگی بود. او صمیمی ترین دوستِ دوران بچگیام بود و خیلی خوب بلد بود که با منِ خودخواه کنار بیاید. خوراکیهایش را بدون دعوا با من تقسیم میکرد، بدونِ من آب نمیخورد، عادت کرده بود که همیشه شاگرد دوم باشد و به من حسودی نکند که شاگرد اول کلاس بودم و… . حالا زهره یک دختر و یک پسرِ گل و دوست داشتنی دارد… و نمیداند که من توی دلم به او حسودیم میشود… . آخرین باری که مرا دید، در حالی که از لودگی هایِ من حسابی کیف کرده بود و من تا توانسته بودم، خندانده بودمش، میگفت: « مینا، تو هنوز همون وروجکِ شیطونِ اون روزایی… تو هیچ وقت پیر نمیشی، خوش به حالت… تو هنوز مثل دلقکها همه رو میخندونی…»! من اما درست مثلِ دلقکها خودم را آن ته توهایِ وجودم قایم کردم و برای آنکه بغضم نترکد، برای الهام، دخترش، شکلکی درآوردم که از خنده روده بُر شد… هنوز هم خندههای الهام، قند توی دلم آب میکند… . کاش الان زهره اینجا بود تا دوباره دلقک می شدم… تا میخنداندمش و با مرورِ خاطراتِ کودکیهایمان، دلتنگی ام را فراموش میکردم.
11 Comments
جمعه, ژانویه 11, 2008 روی (شعرهای من)
Tags: مینا حسنی, ماه, ماهی, حوض, شعر
نگاهت که میکنم
ماهی…
و در آغوشت که میکشم،
ماه ماهی…
تو اما
نه این و نه آنی!
3 Comments
سه شنبه, ژانویه 8, 2008 روی (شعرهای من)
Tags: مینا حسنی, برف, شعر
برف
برف
برف…
برفِ صبورِ سنگین
و من که عمداً
به جا میگذارم خودم را
در تمامِ کوچه باغهایِ بکرِ سپید…
تا مرور کنم تو را
که به جا گذاشتهای خودت را
در تمامِ ثانیههایِ بکرِ سپید…!
9 Comments
جمعه, ژانویه 4, 2008 روی (حرفهایی برای اول شخصِ همیشه حا)
Tags: فاصله, من, مینا حسنی, آسمون, ارتباطات, تو, حرفهایی برای اول شخصِ همیشه حا, خورشید, دلتنگی, طرح, عشق, غروب
- بی نظیره! من رنگشو دوست دارم و خرامان خرامان راه رفتنشو…
- من دلتنگی و غرورشو…
- من عاشقِ این وقتای آسمونم… دیوارای اتاق سرخ شده…
- منم عاشق وقتاییام که تو به این وقتایِ آسمون نگاه میکنی…
- مسخره نکن… جدی میگم… لوس…
- خو… مَــ…
- الو… الو…
ـ مشترک مورد نظر…
9 Comments
چهار شنبه, ژانویه 2, 2008 روی (شعرهای من)
Tags: قهوه, مینا حسنی, ماهی, نهنگ, بلوف, شعر, غرق
شیرجه میزنم در
قهوهی گسِ غلیظِ تلخ …
من ماهیام، نهنگم، امّا
نمِ هوایِ شرجیِ پیش از تو حتّی
غرقم میکند.
6 Comments
« داده های پیشین