مرگ قیصر
چهار شنبه, اکتبر 31, 2007 روی (از این و آن)
«سبز و گرم و ناگهان» فتادنِ تو را
،ماندنِ تو را،
با کدام واژه، با چه داد
می توان سپرد تا ابد به یاد؟
(…)
چهار شنبه, اکتبر 31, 2007 روی (از این و آن)
«سبز و گرم و ناگهان» فتادنِ تو را
،ماندنِ تو را،
با کدام واژه، با چه داد
می توان سپرد تا ابد به یاد؟
(…)
سه شنبه, اکتبر 30, 2007 روی (یادداشتها)
افتاد
آنسان که برگ
آن اتفاق زرد می افتد
افتاد
آنسان که مرگ
آن اتفاق سرد می افتد
اما
او سبز بود و گرم که افتاد
قیصر امین پور پرواز کرد…
**** پی نوشت: این شعر سوگ سرودِ قیصر امین پور است برای سلمان هراتی که من سالها پیش در جایی (کجا؟ نمی دانم) خوانده بودم و در حافظه داشتم. نمی دانم که صورت اصلی شعر همین گونه است یا نه؟ و نمی دانم در کدام یک از مجموعه شعرهای قیصر به چاپ رسیده است. لطفاً کسانی که می دانند به من هم اطلاع بدهند.
دوشنبه, اکتبر 29, 2007 روی (عکس نوشت)
جوان که عاشق زن بود، به او گفت: تو زیباترین شعر منی؛ دنیا بدون تو برایم اندوهناکترین آواز است. زن در حالی که می خندید، چشمهایش را بسته بود و سرش را به شانه های مرد می سایید، گفت: برای من هم… و آن ته توهای قلبش هُرّی فرو ریخت، انگار که گویِ بلورینی از ارتفاعِ یک قلعه ی سنگی به زیر افتاده باشد…
…
همسر که مهر زن را مثلِ پیله ی پروانه ها در شاخسار وجودش پرورانده بود، به او گفت: تو دوست خوبِ منی. کسی به قدر تو دنیای مرا لبالب از شعور نمی کند. زن در حالی که لبخند متینی بر لب داشت و موشکافانه چیزی را در چشمهای مرد می کاوید، گفت: تو هم… و آن ته توهای وجودش ناله ای پیچید، انگار که غنچه ای پیش از شکفتن مرده باشد…
…
مرد که شیفته ی زن بود، به او گفت: تو ریشه در هر خاکی که داشته باشی، معشوقه ی منی. با تو آرام می شوم، مثلِ شهر که پس از توفان، مثلِ شبهای کوهستان. زن در حالی که به دوردستها خیره بود، گفت: من هم… و لرزه ی سردی اندامش را فراگرفت، انگار که مُشتِ گرمی، یخِ رودخانه ای را در زمستان شکسته باشد…
…
زن که موهایش را در برج و بارویِ عشق و سایه سار مهر و قلّه های لذت رج به رج سپید کرده بود، بر بلندای صخره ی رو به دریا ایستاد و با خود گفت: زیباترین معنی و بهترین دوست و رامترین معشوقه ی دیگران! تو بزرگترین و تلخترین و تنگترین قفس من بوده ای، ای دروغترین محبوب من! … و زلالِ اشکی به روی گونه اش سُرید، انگار که چشمه ای تازه متولد شده باشد…
…
سالها بعد… جسد زنی با موهای سیاهِ درهمِ زیبا، از دریا به ساحل افتاد. زنِ روسپیِ مستی که بر شنهای داغ به خورشید زل زده بود، صدای پچ پچ ماهیها را می شنید که در گوش هم می گفتند: او از خودش باردار بوده است… او از خودش باردار بوده است…
…
یکشنبه, اکتبر 28, 2007 روی (شعرهای من)
صبح:
حضور ماهِ تو
با یک لیوان شیرِ شوقناکِ خنک…
ظهر:
چایِ بدون قند
با طعم شعرهای نسروده ام برای تو…
شب:
بوسه بر پیشانی ماه و
قهوه ی قهر خواب
که آنقدر نمی آید
تا بیماریِ تکرارِ من
دوره کند
صبح را و
ظهر را و
شب را…
صبح
ظهر
شب…
صبح
…
ظهر
…
شب
به خیر!
جمعه, اکتبر 26, 2007 روی (یادداشتها)
من: هم صحبت شعر، دوستدار رمان، طرفدار پرو پا قرصِ داستانِ کوتاه، مشتاقِ موسیقی، شوریده ی رقص، شیفته ی ادبیات، تشنه ی فلسفه، کمی مایل به تاریخ، عاشق جنگل و رودخانه و دریا، بیقرارِ درخت و ماهی و پروانه، کودکِ کوه و چشمه و کوچه باغ، فرزندِ عرفان، مجذوبِ قصه های اساطیری، مریدِ «چشیدنِ طعم وقت»، آوازه خوانِ شطح، ترانه سرای جورِ دیگر دیدن و عادت ستیزی…
من: مینایِ سر در خاک و پا در آسمان …، پروانه ی پیله های بسته ی گرفتار، سیبِ سرخِ لذت، جادوی شور، …
…
من تا صبح هم می توانم بگویم کیستم، تا صد سالِ دیگر (فکر کنم دارم کمی اغراق می کنم) هم می توانم خودم را واقعاً به شما معرفی کنم و از مخفی ترین چیزهای وجودم حرف بزنم. می توانم اگر بخواهید از تمامی توانایی هایم فهرستی برایتان تهیه کنم (لطفاً نخواهید چون دستم حسابی رو می شود)… . من اصلاً ابایی از تکرارِ اینهمه «من» ندارم… چه کسی به ما یاد داده است که «من خانم حسنی هستم» خنده دار است؟ «من تشریف آوردم» مضحک است؟ چه کسی معیارِ و عُرفهای اجتماعی را تعریف می کند؟ کسی به جز ما؟
من اصولاً با این جمله های تکراری و کلیشه ایِ «من کسی نیستم»، «من کی باشم؟»، «مخلصم»، «چاکرم»، «ما عددی نیستیم»، «ما خاک کف پای شماییم» و… که انگار هر چه می گذرد، در فرهنگِ ما جای بیشتری برای خودش باز می کند، و هر روز با شکلی تازه در فرهنگ لغت ما سبز می شود، سرِ جنگ دارم. من با آنهایی که ادعا می کنند که این جمله ها را فقط از سر تعارف و شوخی و مزاح می گویند هم سر جنگ دارم. من امشب اساساً با بعضی از جنبه هایِ زبون پرورِ فرهنگمان دعوا دارم؛ با زاویه هایی که در کُنجِ خودشان موذیانه در کارِ ساختنِ انسانی هستند که مدام می گوید «من که باشم؟»، مدام می پرسد «ز کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟» و مدام از روی انکار، تکرار می کند که «سَرِ ارادتِ ما و آستانِ حضرتِ دوست؟!»…
من، نیچه و تمام کسانی را که با صدای بلند فریاد می زنند: خدا مرده است، ستایش می کنم. آری، خدایِ کوچکِ آدمهای حقیرِ زبونِ ذلیل پرور مرده است و خدای بزرگِ انسانهای هدفمندِ آگاهِ باشعور، روز به روز بزرگ و دوست داشتنی تر می شود.
به ما یاد داده اند که چیزی نباشیم. به ما دیکته کرده اند که سگِ کویِ معشوق و گدایِ درگاه خدا باشیم. به ما نگفته اند که خدا بی تاب و بیقرار ماست، عاشقِ ماست، ما را آفرید تا عشق ورزی کند تا سرمان را بالا نگه داریم، تا شعرِ جاریِ شعور و شور و شیدایی را گسترش دهد. به ما یاد داده اند که خودمان را در تقلید از دیگران پیدا کنیم و برای همین هم انگار تا هزاران سالِ دیگر هم پیدا نمی شویم.
ما همیشه دانش آموزان خوبی بوده ایم، هرچه به ما یاد داده اند، مثل آب از بر کرده ایم. ما همیشه دانش آموزان خوبی هستیم، پس بیایید بزرگ شدن و بزرگ بودن را یاد بگیریم و به دیگران یاد بدهیم. زندگی کردن در جایی که آدمهایش عزّت نفس دارند و خودشان را معشوقِ خدا می دانند (نه گدایِ درگاه او)، بسیار لذت بخش است. این طور نیست؟ شما در این باره چه فکر می کنید؟
جمعه, اکتبر 26, 2007 روی (شعرهای من)
مشتی بر آینه
و آنگاه
ستاره ای با صد شعاع…
دشنامی به بهار
و آنگاه
پاییزِ لرزانِ بی برگ و بار…
سیلیِ کبود به صورت آسمان
و آنگاه
شب،
شب با سکوتِ بلندِ زخم خورده اش…
تواینگونه بودی
وقتی که من آینه…
وقتی که من بهار…
وقتی که من آسمان…
چهار شنبه, اکتبر 24, 2007 روی (درباره ی عین القضات همدانی)
عین القضات همدانی چنان نشئه ای در وجودم ریخته که هر ذره از روحم آواز مستانه ای سر داده و نوای اندوهناک و موسیقی دل انگیزی از آگاهی را در فضای خالی خانه ی بی تو منتشر کرده است.
آدم گاهی رویاها و آرمانهایش را در کتابها و زیر نقاب کسانی جستجو می کند که جای پایی گذاشته اند و رفته اند. جسارت عین القضات، عادت ستیزی او، لجاجت او در برابر سنت پرستی و انقلاب او در عشق و عرفان (به طریقی که پیش از او حلاج نیز تجربه اش کرده است) بیخودم می کند. رودهای پرشورِ و جوش خروش و وحشی دماوند را به یادم می آورد، وقتی که دستانم را به خلاف جریان آن می سپردم و از مقاومت در برابر سردی و شتابش لذت می بردم. سیل را به یادم می آورد که گِلهای نپخته را می شوید و بر شکوه و عظمت دیوارهای سنگی و آجری اضافه می کند؛ گاهی هم آن تَه توهای وجودم تیر می کشد، دلهره ای، اضطرابی، چیزی را در خودم احساس می کنم که پیشتر فقط و فقط در مزمزه ی عشق و دلدادگی با آن مواجه بوده ام. حرفهایش شربت نابی به من می نوشاند؛ شربتی که در مسیرجاری بودنش، در تمام رگهای از کار افتاده ام، سرودهای سرمست کننده ی حیات را زنده می کند؛ پاییز را به یادم می آورد و جدال برگ و باد و آشفتگی طبیعت و چشم نوازی برگها و رنگها را که در عین خش خشهای خشن و خشکی و فرسودگی، روح نواز و جادویی است.
این مرد بزرگ «غم این خفته ی چند» را به یادم می آورد. ساعاتی را که در مبتذل و سطحی ترین دغذغه ها غرق می شوم و انرژی و علاقه ای را که می توانم صرف پروراندن آگاهی و شعور و بالیدن … کنم، لجوجانه هدر می دهم.
این مرد، صبحها سلام در چشمانم می ریزد، ظهرها آفتاب بر پوستم می نشاند و شبانگاهان در زیر چراغ زرد مطالعه و سکوتِ پر از تیک تاکِ ساعتهای دیواریِ کسالت آور و خسته، آرامش به دستانم می بخشد تا بیشتر و بیشتر به تو بیندیشم، بیشتر و بیشتر حسرت بودن و شریک شدنت در این لذتهای بازجسته را داشته باشم.
من این روزها باز در پیِ هرچیز، آن نیروی اسرار آمیز و آن انرژی خروشان را می بینم و لمس می کنم. هر لحظه از شعر سرشارم؛ اما تا رخوت این روزهای واماندگی را از دستانم به در کنم و دوباره با کاغذها خو بگیرم و با وحی هم آغوش شوم، زمان زیادی لازم است. لااقل زمان لازم است.
امروز به سرزندگی کفشهایم که آگاهانه می رفت، می نازیدم و دریغ می خوردم به حال روزهایی که هرزه شب می شوند و شبهایی که بیهوده صبح می شوند و دلم برای آنهمه زندگی ای که در نگاه توست، تنگ شده است، سخت تنگ… .
دوشنبه, اکتبر 22, 2007 روی (عکس نوشت)
مدتها بود که می خواستم تحت عنوان «عکس نوشت» درباره ی عکسهایی که دوست دارم، چیزهایی بنویسم. اولین عکسِ انتخابی هم همین عکس بود. از صبح، به تمام جملاتی که در ذهنم پر پر می زد، فکر کردم، پشت هم ردیفشان کردم و … . قبل از نوشتن گفتم سری به دوستان دیگر می زنم و بعد از خواندن یادداشتهای آنها دست به کار نوشتن می شوم. اما… در «ایستگاه» مطلبی از رضا ولی زاده خواندم که با وام گرفتن از جملات خودِ او، نامش را «ترور هنر» می گذارم. اولین «عکس نوشتِ» این صفحه، مرثیه ای است برای «رویشِ» کامبیز شریف. خواندن حرفهای ولی زاده خالی از لطف نیست.
پا نوشت: در این باره ایسنا هم خبری درج کرده است.
پی نوشت: از آنجا که بعضی دوستان گمان کرده اند که عنوان سابق این مطلب (ترور هنر)، نامی است که من برای این عکس انتخاب کرده ام (که با توجه به شکل صفحه، گمان نابجایی هم نبوده است)، تصمیم گرفتم که این عنوان را به «سوگ» (همان نامی که برای این عکس در ذهن داشتم) تغییر بدهم.
دوشنبه, اکتبر 22, 2007 روی (شعرهای من)
قطره ای باران
در
حوض
و…
بیقراریِ بن بستِ قطره ها
در
حلقه های
سماع
…
یکشنبه, اکتبر 21, 2007 روی (گفتگوهای تنهایی)
اعتراف می کنم که من بی جنبه ترین آدم دنیا هستم و اقرار می کنم که من استعداد زیادی برای معتاد شدن دارم (در هر زمینه ای که تصورش را بکنید).
چند روز پیش در منزل یکی از دوستان، بحثِ ترکِ سیگار پاگرفت و بعد خیلی جدی ادامه پیدا کرد (اشتباه نکنید، من سیگاری نیستم). اواسط بحث دیدم که همه دارند طرفِ سیگاریِ جمع را نصیحت می کنند و از بایدها و نباید ها و البته مقوله ای انتزاعی (برای من و امثال من) به نام «اراده» حرف می زنند. با شیوه ی خاصِ خودم (جوری که فقط و فقط من می توانم) وسط بحث پریدم و گفتم: اعتیاد به سیگار یکی از انواع اعتیاد است. همه ی ما به چیزهایی در حد افراط عادت داریم؛ آنقدر که به کارهای دیگرمان درست و حسابی نمی رسیم. مثلاً خود من؛ من به بازی spider معتادم (بگذریم از انواع دیگر اعتیاد که قبلاً به آنها دچار بوده ام: اعتیاد به ورزش کردن، اعتیاد به خواندن رمان و … حتی اعتیاد به غیبت کردن!!!!!!!!). کامپیوتر (ببخشید رایانه) را روشن می کنم که literary terms بخوانم، اما به خودم می گویم: اول یک دور بازی می کنم و بعد درس می خوانم و این یک دورها ادامه پیدا می کند تا ظهر … تا شب… و تمام روز من هدر می رود، آنقدر که از خودم بدم می آید.
بعضی روزها به شیوه ی خودم قربان صدقه ی مینای وجودم می روم و وعده می دهم که اگر امروز بازی نکند و خوب درس بخواند، به جای شام، شکلات و کاکائو به او می دهم، اما این بچه ی چموش، درست پنج دقیقه بعد هوس می کند که یک دور، فقط یک دور بازی کند و … روز از نو و روزی از نو. یکی دیگر از شیوه ها هم این است که قول و قرارم را با این مینای شیطان هِی به او یادآوری کنم، برای همین هم رویِ یک تکه کاغذ خوشگل، با خطِ بسیار زیبا، با ماژیکِ درشت و خوش رنگ می نویسم: «تو به من قول دادی که درس بخونی». بعد این هشدار را می چسبانم گوشه ی کامپیوتر، کتا ب را باز می کنم و … پنج دقیقه بعد، خیلی محترمانه، آن کاغذ را مچاله می کنم و در سطل زباله می اندازم. من از این شیوه های ترک اعتیاد زیاد بلدم که گفتنش این یادداشت را خیلی طولانی می کند.
راستش را بخواهید، یکی از دلایلِ اصلیِ راه انداختنِ این صفحه هم، در کنارِ زنده کردنِ عادتِ خوبِ نوشتن، فکر کردن و خوب دیدن، رها شدن از شرِّ spider بود. خبرِ خوب اینکه من از وقتی که این صفحه را راه انداخته ام، دیگر حتی یک بار هم سراغ spider نرفته ام اما خبر بد این است که این روزها به چیز تازه ای معتاد شده ام: نوشتن.
وقتی که می گویم من بی جنبه ترین آدم دنیا هستم بی دلیل نیست. این روزها در گیر و دارِ دلهره و اضطراب امتحانِ دکتری و با وجود آوارِ کتابهای نخوانده، هِی وسوسه می شوم که درباره ی فلان موضوع و فلان مطلب بنویسم. درست مثل روزهایِ قدیم؛ وقتهایی که همیشه زیرِ بالشم یک دفتر یادداشت و مداد داشتم و حتی بالای تختم کاغذِ سفیدِ بزرگی چسبانده بودم تا طرحهایی را که به ذهنم می رسد و نگرانِ فراموش شدنشان هستم، روی آن بنویسم تا صبح (سر فرصت) پاکنویس و بازنویسی کنم. اما انگار یادم رفته است که امروز، دیروزهایِ نوجوانی من نیست و من نیاز دارم و قول داده ام که… .
من برای رهایی از این اعتیاد خانمان سوز که دیگر میلی برایِ «مرزبان نامه» و «معانی» خواندن و «شرح ابن عقیل» نوشِ جان کردن، در من نمی گذارد هم راه چاره ای پیدا کردم. با خودم گفتم: از امروز فقط شبها کامپیوتر را روشن می کنم. [ این راهکار این مزیت را دارد که شبها به قدری از درس خواندن و شمردنِ ثانیه هایِ تنهایی خسته هستم که دیگر میلی به نوشتن برایم نمی ماند]. به همین خاطر، دیروز صبح، از خواب که بلند شدم، روی یک صفحه ی بزرگ نوشتم: «اول درس، بعد نوشتن» و چسباندمش روی صفحه ی نمایشگر کامپیوتر و رفتم پیِ کارم. صبحانه خوردم و شاد و خندان نشستم که «نظریه های ادبی معاصر» بخوانم که … «الذی یوسوسُ فی صدور الناس» … هوس کردم درباره ی یکی از شعرهای فروغ چیزکی بنویسم… و این هوس آنقدر قوی بود که تا شب… درس نخواندم و نوشتم و لذت این نوشتنها کوفتم شد و حالا با خودم قهرم و … امروز به این نتیجه ی دردناک رسیده ام که من بی جنبه ترین آدمِ روی زمین هستم. به نظر شما اینطور نیست؟