اولین شورش من بر علیه بابا (3)

پیش از مدرسه رفتن، به لطف مامان، خواندن و نوشتن را بلد بودم. هر روز یک سرمشق می گرفتم و با شور و شوق فراوان هرچه ورق دَمِ دستم بود، سیاه می کردم. حتی گاهی که جای خالی در دفترهایم نمی ماند، بین سطرها و جاهای خالی کتابهای درسی دایی کوچکم را که مامان گویا به همین منظور از او گرفته بود، پر می کردم. شاید به همین دلیل بود که میل و رغبت زیادی برای نوشتن مشق و هنر نمایی پیش خانم معلم نداشتم. اما آن روزها اصلا طور دیگری شده بودم.

دقیقا نمی دانم امتحان ثلث اول بود یا دوم، ولی یادم هست که یکی از امتحانهای نقاشی ما مصادف شده بود با همین قضیه ی «آش و کشک». (برخلاف دوران راهنمایی و خصوصا دبیرستان و بعد از آن) من در دوران دبستان میلی برای نقاشی کشیدن نداشتم. معمولا نقاشی های مرا مامان می کشید و من هم در امتحان چیزی شبیه به آن را کپی می کردم و البته بیست می گرفتم. آخر آن روزها نمره ی نقاشی، ورزش و انشای بچه ها را بر اساس درس ریاضی و علوم و این قبیل چیزها می دادند. نور چشمیهای خانم معلم، حتی اگر خلاقیت نداشتند، خوب نمی پریدند یا بلد نبودند دو- سه تا جمله سر هم کنند، در این درسها بیست می گرفتند.

آن روزِ امتحان هم یکی از روزهایی بود که من حال و حوصلۀ نقاشی کشیدن نداشتم. توی ورق امتحانیِ سفیدم دقیقا عین همین نقاشی زیر را با ماژیک مشکی کشیدم، بعد هم برای کم کردن زحمت خانم حیدریان با ماژیک قرمز به خودم بیست دادم.

نقاشی

قضیه ی «آش و کشک» باعث شد که بابا در جریان این شاهکار تازه ی من هم قرار بگیرد. عصر، بعد از زنگ آخر او را جلوی دفتر خانم جاویدان، مدیر مدرسه دیدم که با اخمهای درهم منتظر خانم حیدریان بود. مرا که دید سعی کرد اصلا به روی خودش نیاورد که خیلی عصبانی است، اما من خیلی خوب متوجه بودم که امشب که به خانه برگردد، دیگر آن بابای شاد و خندان همیشگی نیست.

به خانه که رسیدم در حالی که می خندیدم و کلّی از دسته گلی که به آب داده بودم، به خودم می بالیدم، جریان نقاشی را برای مامان تعریف کردم. مامان که دعوایم کرد، فهمیدم که قضیه انگار جدی است و ماجرا آنقدرها هم که فکر می کنم بامزه و خنده دار نیست.

سرتان را درد نیاورم. بابا که رسید اصلا به روی خودش نیاورد که چه اتفاقی افتاده است. بی صبرانه منتظرم بودم دعوایم کند تا با خیال راحت بروم پِیِ کارم. اما انتظار فایده نداشت. من هم مثل بچه هایی که یکهو با وقوع معجزه ای سربه راه و درسخوان شده باشند، رفتم توی اتاق و مشغول مشق نوشتن شدم که … بابا آمد. بعد از احوال پرسی سرد و بی روح گفت: «بیا پیش بابا بشین ببینم». من هم خیلی راحت و بدون استرس رفتم خودم را چسباندم به بابا و زل زدم توی چشمهاش. بابا هم بدون مقدمه گفت: «کتاب فارسی ات کجاست»؟ ……….. وای ی ی ی ی! شوکه شدم. خانم حیدریان راز مرا فاش کرده بودم. اصلا دوستش نداشتم. او به من قول داده بود. بابا دوباره پرسید: «کتاب فارسی ات کجاست»؟ آمدم گریه کنم که بابا گفت: «ما با هم دوستیم نه»؟ سرم را به نشانه ی تأیید تکان دادم. بابا خواست که خودم ماجرا را برایش تعریف کنم و من هم به همه چیز اعتراف کردم.

من کتاب فارسی ام را با عکس برگردان عوض کرده بودم. همین! لیلا کتابش را در مدرسه جا گذاشته و بعد پیدا نکرده بود. وقتی فهمید که عاشق عکس برگردانهای او هستم، پیشنهاد داد که کتاب فارسی ام را با یک ورق عکس برگردان زیبا عوض کنم، من هم با خوشحالی پذیرفتم. به همین سادگی! بعد مجبور شدم که جریان را به خانم حیدریان بگویم. اما از او خواستم که بین خودمان بماند و حالا او به من خیانت کرده بود… .

حاشیه های این اتفاق خودش یک رمان می شود، اما همین قدر بدانید که لیلا و خانواده اش (علیرغم خواهش ما و خانم حیدریان) قبول نکردند که کتاب فارسی مرا برگردانند. آن روزها هم کتابهای درسی در مدارس توزیع می شد، بازار آزاد نداشت، تقریبا در حکم کیمیا بود و از آن گذشته، هر سال متفاوت از سال دیگر بود. تلاشهای بابا و مامان برای پیدا کردن کتاب به جایی نرسید. در نتیجه از روی کتاب خانم حیدریان کپی گرفتند و من باقی سال تحصیلی را با یک کتاب سیاه و سفید بی روح سر کردم. اما در عوض عکس برگردان داشتم و مامان و بابا به خواسته هایم احترام می گذاشتند. به گمانم فهمیده بودند که من به هر ترتیب به چیزی که می خواهم دست پیدا می کنم. این شیوه هم برای غرور آنها بهتر بود و هم برای آینده ی من؛ آنها مجبور به عقب نشینی از ضوابط تربیتی شان نمی شدند و من هم کتابهای درسی ام را با هیچ چیز دیگری عوض نمی کردم. حتی عکس برگردان!  

به توصیه ی بابا به خاطر امتحان نقاشی از خانم حیدریان عذر خواهی کردم. بعد هم قرار شد که دوباره از من امتحان بگیرند. نمی دانم که همان نقاشی را کشیدم یا نه، ولی می دانم که خانم حیدریان با خودکار قرمز کنار نقاشی ام نوشت: بیست! آفرین!

 

اولین شورش من بر علیه بابا (2)

 

وقتی بچه بودم این خاصیت عزیز دردانه بودن، تاب تحمل شکست را از من گرفته بود. خوب یادم هست روزی که نمره ی املای من 19 شده بود، سر شب خوابیدم تا مجبور نباشم به بابا توضیح بدهم که چرا دقت نکرده ام و … از این حرفها.

من (درست یا اشتباه) در ازای هر پنج نمره ی بیست، یک کتاب دوست داشتنی با دنیایی از تصاویر و رنگهای جذاب هدیه می گرفتم. طوری که در نه سالگی کتابخانه ی جمع و جور جالبی داشتم. آن روزها کتابهایی که تصاویر به اصطلاح سه بُعدی داشتند، تازه به بازار آمده بود و بابا هروقت می خواست مرا حسابی شیفته ی خودش کند، یکی از آن کتابهای گران و دوست داشتنی را به من هدیه می داد. بگذریم از اینکه به خاطر حفظ و تمیز نگه داشتن همین کتابهای خوشگل و ارزشمند، میانه ی من همیشه با خواهرهای کوچکم شکرآب بود. کسی حق نداشت به قفسه ی کتابهای من نزدیک شود، مگر با اجازه و تحت نظر و کنترل شدید خود من… .

کم کم فهمیدم که دنیای همکلاسی های من با دنیای من خیلی متفاوت است و البته خیلی دلنشین تر و دلچسب تر. آنها توی مدرسه تنقلات بوفه را می خوردند و من مجبور بودم میوه، کیک یا شیر پاستوریزه ای که مامان برایم گذاشته بود با بی میلی تمام بخورم. مبارزه ام برای نبردن خوراکی به مدرسه به هیچ جا نرسید. اجازه نداشتم از مدرسه لواشک و آلبالو خشکه و … از این چیزها بخرم. من هم در عوض خیلی از روزها خوراکیهایم را با لیلا که بغل دستم می نشست و همیشه خوردنی هایش را از بوفه می خرید، عوض می کردم. لیلا کم کم دوست صمیمی ام در مدرسه شد.

من بیرون از مدرسه دوستی جز بابا و خواهرهایم نداشتم. بابا می گفت بهترین دوست آدم خانواده اش است. او به همه مشکوک بود و معتقد بود که این دوستیهای بی اصل و ریشه می تواند برای من بد آموزی داشته باشد و… از این حرفها. لیلا اما روز به روز برایم جذاب تر می شد. اوج جذابیتش از آنجا شروع شد که پای مشقها و روی اولین صفحه های کتابش عکسهای قشنگی ظاهر شد که اسمشان «عکس برگردان» بود. پدر لیلا یک فروشگاه لوازم التحریر در نزدیکی مدرسه ی ما داشت، برای همین هم پاک کن های او، مدادهایش، جا مدادی اش،… خلاصه همه ی وسایلش از وسایل بی روح و بی رنگ من که به سلیقه ی مامان و بابا خریده می شد، قشنگ تر بود و … کم کم بر خلاف میل مامان و بابا حسودی کردن به او را یاد گرفتم… .

از مامان خواستم که این دفعه به جای کتاب برایم عکس برگردان بخرند و با آب و تاب از دفتر و کتابهای قشنگ لیلا حرف زدم. مامان حرفی نداشت، بابا اما معتقد بود که کتاب و دفتر آدم مقدّس است و نباید با این چیزهای بی معنی به آنها بی حرمتی کرد. باور نمی کنید… حتی سالها بعد، در دوران دبیرستان هم بابای من همیشه مراقب بود که من به سبک بچه های آن دوره، برای دکتر مصدق در کتاب تاریخ مژه مصنوعی نکشم و به روی عکس ناصرالدین شاه رژ گونه نمالم. یک بار که قرار بود از من تاریخ بپرسد و در کمال ناباوری دید که من (از روی لجاجت) چه بر سر عکسهای کتابم آورده ام، کتاب را به من برگرداند و گفت تا این عکسها را مثل اولش نکردی دور و بر من آفتابی نمی شوی. توی مدرسه به شما یاد نداده اند که احترام بزرگترها را حفظ کنید؟ تو نمی فهمی که این آدمی که عکسش را مثل دلقکها کرده ای، چه خدمت بزرگی به ایران کرده و… باقی حرفها را خودتان حتما حدس می زنید.

برای من عکس برگردان نخریدند، من هم تصمیم گرفتم که مبارزه کنم. تنها اقدام جسورانه ای که می توانستم در خانه عملی کنم، انجام ندادن درست و اصولی تکالیف مدرسه بود. خیلی خوب یادم هست که قرار بود از روی دو کلمه ی «آش» و «کشک» دو صفحه بنویسیم. من هم در هر صفحه فقط دوتا کلمه نوشتم: آش - کشک/آش - کشک. هر دو کلمه را آنقدر بزرگ نوشتم که تمام صفحه را پر کند. زود خوابیدم تا بابا مشقهایم را کنترل نکند. فردا خانم حیدریان مامان و بابا را خواست. نه فقط برای مشق ها… بلکه مشق ها بهانه شد تا سر دردِ دل خانم معلم هم باز شود.

ادامه دارد…

اولین شورش من بر علیه بابا (1)

 

حالا وقتی به گذشته ها نگاه می کنم، می بینم با تمام عشق و علاقه ای که به بابا داشته ام، همیشه دلم می خواسته خودم باشم و میل شیطانی مرا به مخالفت با او ترغیب می کرده است. میلی که الان اسمش را لجاجت می گذارم اما در آن روزها نوعی مبارزه ی ناب و کودکانه بود برای به دست آوردن چیزهایی که فکر می کردم حق من است. چیزی شبیه اثبات قدرت.

رابطه ی من و بابا از اول خیلی متفاوت از رابطه ی پدرانه و دخترانه ی معمولی بود. من همدم و مونس بابا بودم و او بهترین دوست من. من می کوشیدم که همیشه محبوب او باشم و او همه ی تلاشش برای آن بود که بزرگترین و باشکوهترین دوست من باشد. اما گاهی که سعی می کرد به جای من فکر کند، مینا مثل اسبهای چموش رم می کرد و پرچین رابطه چند روزی فرو می ریخت. نگاهها با هم تلاقی نمی کرد. هر کدام اخمش را به رخ دیگری می کشید تا اینکه بابا می آمد، لوسِ دیوانه اش را بغل می کرد، آنوقت همه چیز از اول آغاز می شد… .

اول باری که این اسب سرکش عصیان کرد، کلاس اول دبستان بود. اولین روز مدرسه ی من دوم مهر بود. روز اول مهر باران شدیدی می بارید و بابا که فکر می کرد من تافته ای جدا بافته ام، گفت که روز اول «کلاس بندی» است و فقط وقت تلف کردن است. سرما می خوری. خسته می شوی و… . روز دوم مهر با هم به مدرسه رفتیم. منِ کوچک در آن مدرسه ی بزرگ، که هیچ کس را جز خودم نمی شناختم، نشستم گوشه ای از حیاط و به کسانی که شاد و خندان با دوستهایشان قدم می زدند، نگاه کردم، تا… زنگ خورد. نمی دانستم کجا بایستم. همینجوری رفتم توی یکی از صفها. فکر می کنم فهمیدند که من کلاس اولی هستم و به جایی که کلاس اولیها صف می کشیدند، راهنمایی ام کردند. اما آنجا هم چندین صف بود و من نمی دانستم کجا باید بایستم. بالاخره به قید قرعه یکی را انتخاب کردم و … . آن صف، صفِ کلاس خانم جاویدان بود. خانم نسبتا مسنّی که حوصله ی همه کار داشت، مگر معلم بودن. به رسم غریبها رفتم روی نیمکت آخر کلاس نشستم. معلم آمد. حاضر غایب کرد. اما اسم من در دفترش نبود و زیاد هم برایش مهم نبود انگار که اسم عزیز دردانه ی بابا در دفترش نیست. فکر می کنم دو هفته ای طول کشید تا متوجه شدند که من اصلا دانش آموز این کلاس نیستم. من باید به کلاسی می رفتم که خانم حیدریان معلمش بود.

در این فاصله من مدام به مامان شکایت می کردم که اسمم در دفتر خانم معلم نیست (به گمانم حسابی به غرورم برخورده بود، که مرا اصلا به حساب نمی آوردند) و مامان هم به بابا غر می زد، که این نتیجه ی حاضر نبودن در مراسم کلاس بندی است. خلاصه غائله با پیگیریهای بابا ختم شد. بابا همیشه می گفت خانم جاویدان معلم سهل انگار و بی مسئولیتی است که این قضیه را خودش پیگیری نکرده است.

خانم حیدریان ماه بود. مهربان و دوست داشتنی. خوشگل و مامانی. من روسریهای کرپ کرم و سدری رنگ او را هرگز فراموش نمی کنم. چیزی نگذشت که من نور چشمیِ خانم حیدریان شدم و روی اولین نیمکت کلاس، درست رو به روی او نشستم. تا هر وقت که دلم می خواهد به راحتی به او زل بزنم و لبخند برایش بفرستم.

حالا که به گذشته برمی گردم، می بینم که من اصولا استعداد زیادی در «نور چشم این و آن شدن» داشتم و این را مدیون اعتماد به نفسی هستم که بابا به من داده بود. این حس که تو خوبی، تو با استعدادی، تو بی نظیری و… همیشه همراه من بوده است. این باورها در روزهای کودکی و حتی نوجوانی همیشه از شیرین ترین بخش های زندگی من بود. من همیشه مثل گنجشکها در حال از این شاخه به آن شاخه شدن بودم، در همه ی زمینه ها یکی از بهترین ها بودم و برای کارهایی که شروع کرده بودم، آمادگی و انرژی لازم را به دست می آوردم. اسم من همه جا بود، در فهرست نفرات برتر مسابقات نقاشی، خطاطی، کتابخوانی، قرآن، علمی، ورزشی، نمایشی و… . مجری اکثر برنامه های مدرسه بودم. برگزار کننده ی مسابقات مختلف دانش آموزی. حتی مسئول فروشگاه مدرسه… در عین حال همیشه دستی به قلم داشتم و دفتر انشاء و شعر من در مهمانیهای دوستانه و فامیلی دست به دست می گشت. من کلکسیون تحسین و تمجید بودم و حالا آرزو می کنم که ای کاش نبودم.

ادامه دارد…

من و چشمهایم

آفتاب        دو

برای البرز، مریم و کیوان

 

صبح باران می آمد. پنجره ها را نمی توانستم باز کنم. مامان همه ی پنجره ها را محکم بسته تا ما سرما نخوریم. من یواشکی رفتم توی حیاط. باران را بغل کردم و او را بوسیدم. به گمانم بوی باران گرفته بودم که مامان فهمید و دعوایم کرد. با اینکه مامان هی مرا دعوا کرد، گریه نکردم. نشستم و برای دلم شعر گفتم. پدرم گفت: «شعرت بد است» و من جوری شدم که مامان دوباره گفت: «لب و لوچه ات را اینجوری جمع نکن». نمی دانم من لب و لوچه ام را چه جوری جمع می کنم که مامان خوشش نمی آید. نمی دانم چرا هروقت مامان از دست من عاصی می شود، پدرم به جایش اخم می کند. فکر می کنم مامان اخم کردن بلد نیست.

 دلم گفت: «شعرت صمیمانه است، من دوستش دارم». کلی ذوق کردم. دلم خیلی ناقلاست. فهمیده بود که شعر را برای او گفته ام.

امروز اندازه ی یک روز خوب خنده باران شده ام. به جای مشق، در دفترم رنگین کمان کشیدم و زیر رنگین کمان، جایی که معلم ببیند، یک خنده ی آلبالویی رنگ هم نقاشی کردم. می دانم فردا معلم زیر مشق چشمهایم می نویسد: «بد است، ضعیف است»، می گوید مامانت را فردا بیاور مدرسه، مرا به دفتر می فرستد تا خانم مدیر به من چشم غرّه برود و من خجالت بکشم، می دانم باز هم پدرم اخم می کند و می گوید که عوض شعر گفتن مشقهایت را بنویس. اما من توی دلم به همه شان لبخند می زنم و به باران فکر می کنم و به معلم و بابا. کاش باران به جای شستن برگها و غنچه ها، عینک های دنیا را می شست. عینک معلم همیشه گچی است و عینک بابا پر از اثر انگشت است. معلوم است که از پشت این عینکها نمی توانند رنگهای قشنگ رنگین کمان مرا ببینند. آنها بدون عینک خیلی خوشگل می شوند ولی خودشان نمی دانند، چون با عینک توی آینه نگاه می کنند. محبوبه می گوید: «نه دیوانه! عینک کلاس دارد، مُد است». محبوبه تنها کسی است که اگر به من بگوید دیوانه، من ناراحت نمی شوم.

یواشکی پنجره را باز می کنم، دستهایم را می برم زیر باران تا انگشتهایم قد بکشند و روی ناخنهایم گلبرگ های خوش رنگِ گل کوکب در بیاید، مثل ناخنهای فروغ. همیشه دلم می خواسته انگشتهایم مثل انگشتهای او قشنگ باشد.

راستی موهای باران خورده ام دارند قد می کشند. باورتان می شود؟ به گمانم این یکی را فروغ هم باورش نمی شود.

از بینایی …

 

در  7 خوانِ کوچ

دُرناها

عطش رسیدن دارند

جز یکی

که

تبِ دیدن…

«زلف آشفته و … خندان لب و مست»

 

خودت را به آن راه نزن

جنون تو مُسری است…

نقشه ها را هم اگر دیوانه کنی

زلف کم می آوری برای زنجیر…

مهمان

 

لیوانهای خالی چای

و

سطرهای خط خطی

ساعتهاست که ردیف شده اند

اما

شعر نمی آید…

 

می نشینم

و در غروب وحی

نقد می خوانم.

خاله بازی

 

 

ما هفت نفر بودیم: بابا، مامان، من، آرام، گیتی، رها وسوگل. ظهر داغ تابستان بود و خانه ی ما انگار در کانون توجه خورشید. اجازه نداشتیم به حیاط برویم. گرما زده می شدیم. آرام گفت: «بیا خاله بازی. من مامان. تو بابا. گیتی هم بچه.» برق رفته بود و گرما، ظهر بی تلویزیون را کسالت بار تر از همیشه می کرد.

آرام گوشه ای از فرش اتاق را تا زده بود و با لگن و آب و کمی پودر رختشویی مشغول شستن لباسهای خانواده ی سه نفری بود. گیتی به شیوه ی بچه ها خوراکی می خورد و نق می زد. من به شیوه ی بابا کتاب می خواندم. زنگ گوشخراش تلفن، رها را که طبق معمول از شب تا صبح جیغ کشیده و گریه کرده بود، بیدار کرد. مامان به این زودیها نمی آمد؛ ته دلم خوشحال بودم که سوگل را با خودش برده است. رها به محض بیدار شدن بنای گریه را گذاشت و تلاشهای آرام برای ساکت کردنش به نتیجه نمی رسید.

نمی دانم از دست بابا عصبانی بودم که چون مشغول نوشتن کتاب مبانی عرفان و تصوف بود، تمام وقتش را در دانشگاه می گذراند و هیچ وقت با ما نبود، یا  مامان که نیمی از مسئولیتهایش همیشه به عهده ی من بود، یا صف شیر که همیشه شلوغ و بی سر و ته بود، یا رها که با فریادهایش امان همه را بریده بود… بی اختیار سر آرام داد کشیدم که «آن بچه را خفه کن». نمی دانم این جمله را از کجا یاد گرفته بودم…. طفلک آرام، با آن دستهای کوچکش رها را بغل کرده بود و هی بوسش می کرد. گیتیِ سه- چهار ساله کوچک تر از آن بود که کاری از دستش بر بیاید. رها خاله بازیمان را خراب کرده بود. تلاش آرام بی فایده بود، او را گذاشتیم سر جایش. سرم داشت منفجر می شد، دستم را گذاشتم روی دهانش. مدتی صدایش قطع شد، اما به محض اینکه دستم را برداشتم… شدت جیغ کشیدنهایش بیشتر شد و با صورتی قرمز و اخمهایی در هم و چشمهایی بسته، کار همیشه اش را از سر گرفت. کاری که مامان را بی حوصله می کرد؛ مامانِ پنج دختر شیر به شیر که بزرگترینشان 6 ساله بود. مامانِ تنها وغریب در آن شهر گرم. مامانِ کلافه و خسته.

با آرام به این نتیجه رسیدیم که برای اینکه صدایش را دیگر نشنویم، بالشی درِ دهانش بگذاریم. بالش هم او را ساکت نکرد، فقط به لجبازی اش اضافه کرد. روی بالش پشتی گذاشتیم و روی آن هم یک پتوی سنگین و کلفت کشیدیم تا صدایش در آن زیرها مدفون شود. و … شد. رها دیگر گریه نمی کرد. با خوشحالی پتو و پشتی و بالش را برداشتیم. رها آرام شده بود اما دور دهانش پر از خون بود. ترسیدم. به آرام نگاه کردم. او زد زیر گریه. گیتی سیب می خورد و گوشه ای نشسته بود و عروسکش را ناز می کرد. گریه ام گرفت. هی صدا کردم: «رها… رها جونم…» بغلش کردم … آرزو می کردم که ای کاش دوباره گریه کند. به مامان چه می گفتم؟ او بچه ها را دست من سپرده بود، منی که فقط شش سال داشتم… کلید توی قفل در پیچید و مامان خسته و عرق ریزان آمد… از اوضاع به هم ریخته ی اتاق و نگاه های گنگ ما فهمید که اتفاقی افتاده است. هاج و واج به من نگاه کرد. با گریه گفتم: «رها مرد»… اصلا یادم نیست که مامان چطور رها را بغل کرد و دوید بیرون… .

رها خفه نشد. رها نمرد. او زنده ماند؛ اما مامان دیگر هیچ وقت او را با ما تنها نگذاشت. رها نور چشم مامان و بابا شد و … .

سالها گذشت. او خیلی زود با یکی از دوست پسرهایش فرار کرد. بابا به خاطر آبرو به ازدواجشان رضایت داد. یک سال بعد طلاق گرفت و در عرض سه سال صیغه ی پنج مرد شد و هر بار به خاطر رابطه های متعدد با مردان دیگر، صیغه اش را فسخ کردند. مدتی در دوبی زندگی کرد و بعد خانه ی مجللی در تهران خرید. برای خودش خانمی شد و بابا از ننگ خانم شدن او خودکشی کرد. مامان در بیمارستان روانی مرد. گیتی که تاب زخم زبانهای خانواده ی همسرش را نداشت، جدا شد و رفت فرانسه تا درس بخواند. شوهرِ آرام پای او را از خانواده ی ما قطع کرد. سوگل افسرده شد. به هنر پناه برد. نقاش خوبی شد و نام خانوادگی اش را عوض کرد… .

حالا ما فقط دو نفر هستیم: من و رها. گاهی رها را می بینم و هر بار با نفرت به او می گویم: «ای کاش در کودکی خفه ات کرده بودم» و او با چشمهای مهربان پر از اشک به من لبخند می زند… او تنها کسی است که از سر مهربانی به من لبخند می زند.

تن + ها

 

«تنها»

کم است برایِ انسانِ عصر ما !

او

بی «ها» شده است:

مفرد…

تک…

تنِ کرختِ بی فردا.

 

انسان عصر ما…

آه… :

یک آیه ی بی «ها»

      ـ اَدایِ مصنوعیِ درد ـ

یک خلیفه ی ابتر

بی انگشتری

بی رویا .

 

من و چشمهایم

آن روزها خانه مان توی یک باغ سیب، کنار یک رودخانه بود؛ آن روزهایی که کودکیهایم بچه ی من بود و هر وقت بهانه می گرفت من به او سیب می دادم…

کودکیهایم سیب می خورد و من بزرگ می شدم…

می دانید! کودکیها شیطانند و کمی هم ساده دل و خوشباور… یک روز وقتی که مدرسه بودم، او تنهای تنها، دست رودخانه را گرفت و با او رفت… و حالا هرچند وقت یکبار فقط سری به من می زند و من هِی دلم برایش تنگ می شود… هر وقت می آید، مدادم آمدنش را نقاشی می کند، آنوقت آمدنش شعر می شود، شعری که با آهنگ آفتاب می رقصد…

[می خواهم از امروز آمدن کودکیهایم را در قالبِ یادداشتهایی با عنوانِ «من و چشمهایم» با شما قسمت کنم.]

 

   آفتاب    یک

دیروز چشمهایم گفتند: امروز «روز مادر» است و به من آفتاب هدیه دادند. من به جای امروز در تقویمم می نویسم «روز دوست». بعد هم یک شعر صمیمی می خوانم و به دل و چشمهایم هدیه می کنم. دلم پر از شوق می شود و چشمهایم از فرط شادی گریه شان می گیرد. به خنده می گویم: «وقتی بزرگ شدم، شعر قشنگتری می خوانم تا بیشتر گریه کنید» و آنها … لبخند می زنند… دلِ گرفته ی خدا باز می شود و باران می آید… دنیا به ما نگاه می کند و حظّ می برد… این را خودم در چشمهایش دیدم… باور کنید!

 

« داده های پیشین