اولین شورش من بر علیه بابا (2)

 

وقتی بچه بودم این خاصیت عزیز دردانه بودن، تاب تحمل شکست را از من گرفته بود. خوب یادم هست روزی که نمره ی املای من 19 شده بود، سر شب خوابیدم تا مجبور نباشم به بابا توضیح بدهم که چرا دقت نکرده ام و … از این حرفها.

من (درست یا اشتباه) در ازای هر پنج نمره ی بیست، یک کتاب دوست داشتنی با دنیایی از تصاویر و رنگهای جذاب هدیه می گرفتم. طوری که در نه سالگی کتابخانه ی جمع و جور جالبی داشتم. آن روزها کتابهایی که تصاویر به اصطلاح سه بُعدی داشتند، تازه به بازار آمده بود و بابا هروقت می خواست مرا حسابی شیفته ی خودش کند، یکی از آن کتابهای گران و دوست داشتنی را به من هدیه می داد. بگذریم از اینکه به خاطر حفظ و تمیز نگه داشتن همین کتابهای خوشگل و ارزشمند، میانه ی من همیشه با خواهرهای کوچکم شکرآب بود. کسی حق نداشت به قفسه ی کتابهای من نزدیک شود، مگر با اجازه و تحت نظر و کنترل شدید خود من… .

کم کم فهمیدم که دنیای همکلاسی های من با دنیای من خیلی متفاوت است و البته خیلی دلنشین تر و دلچسب تر. آنها توی مدرسه تنقلات بوفه را می خوردند و من مجبور بودم میوه، کیک یا شیر پاستوریزه ای که مامان برایم گذاشته بود با بی میلی تمام بخورم. مبارزه ام برای نبردن خوراکی به مدرسه به هیچ جا نرسید. اجازه نداشتم از مدرسه لواشک و آلبالو خشکه و … از این چیزها بخرم. من هم در عوض خیلی از روزها خوراکیهایم را با لیلا که بغل دستم می نشست و همیشه خوردنی هایش را از بوفه می خرید، عوض می کردم. لیلا کم کم دوست صمیمی ام در مدرسه شد.

من بیرون از مدرسه دوستی جز بابا و خواهرهایم نداشتم. بابا می گفت بهترین دوست آدم خانواده اش است. او به همه مشکوک بود و معتقد بود که این دوستیهای بی اصل و ریشه می تواند برای من بد آموزی داشته باشد و… از این حرفها. لیلا اما روز به روز برایم جذاب تر می شد. اوج جذابیتش از آنجا شروع شد که پای مشقها و روی اولین صفحه های کتابش عکسهای قشنگی ظاهر شد که اسمشان «عکس برگردان» بود. پدر لیلا یک فروشگاه لوازم التحریر در نزدیکی مدرسه ی ما داشت، برای همین هم پاک کن های او، مدادهایش، جا مدادی اش،… خلاصه همه ی وسایلش از وسایل بی روح و بی رنگ من که به سلیقه ی مامان و بابا خریده می شد، قشنگ تر بود و … کم کم بر خلاف میل مامان و بابا حسودی کردن به او را یاد گرفتم… .

از مامان خواستم که این دفعه به جای کتاب برایم عکس برگردان بخرند و با آب و تاب از دفتر و کتابهای قشنگ لیلا حرف زدم. مامان حرفی نداشت، بابا اما معتقد بود که کتاب و دفتر آدم مقدّس است و نباید با این چیزهای بی معنی به آنها بی حرمتی کرد. باور نمی کنید… حتی سالها بعد، در دوران دبیرستان هم بابای من همیشه مراقب بود که من به سبک بچه های آن دوره، برای دکتر مصدق در کتاب تاریخ مژه مصنوعی نکشم و به روی عکس ناصرالدین شاه رژ گونه نمالم. یک بار که قرار بود از من تاریخ بپرسد و در کمال ناباوری دید که من (از روی لجاجت) چه بر سر عکسهای کتابم آورده ام، کتاب را به من برگرداند و گفت تا این عکسها را مثل اولش نکردی دور و بر من آفتابی نمی شوی. توی مدرسه به شما یاد نداده اند که احترام بزرگترها را حفظ کنید؟ تو نمی فهمی که این آدمی که عکسش را مثل دلقکها کرده ای، چه خدمت بزرگی به ایران کرده و… باقی حرفها را خودتان حتما حدس می زنید.

برای من عکس برگردان نخریدند، من هم تصمیم گرفتم که مبارزه کنم. تنها اقدام جسورانه ای که می توانستم در خانه عملی کنم، انجام ندادن درست و اصولی تکالیف مدرسه بود. خیلی خوب یادم هست که قرار بود از روی دو کلمه ی «آش» و «کشک» دو صفحه بنویسیم. من هم در هر صفحه فقط دوتا کلمه نوشتم: آش - کشک/آش - کشک. هر دو کلمه را آنقدر بزرگ نوشتم که تمام صفحه را پر کند. زود خوابیدم تا بابا مشقهایم را کنترل نکند. فردا خانم حیدریان مامان و بابا را خواست. نه فقط برای مشق ها… بلکه مشق ها بهانه شد تا سر دردِ دل خانم معلم هم باز شود.

ادامه دارد…

27 دیدگاه

  1. soboone گفت،

    یکشنبه, نوامبر 25, 2007 روی

    من لینکت کرده بودم ها اما تو من رو لینک نکردی ای بابا قاطی کردم :-؟ تو نمیخوای منو لینک کنی بابا من به این وبلاگ رفتم چون هم اسمش مینا داشت و هم قالبش شبیه مال تو بود گفتم هنوز من رو لینک نکردی بنده خدا گفت به من نگفته بودی ولی من لینکت میکنم بعد حالا هردوتا وبلاگتون رو که باز کردم فهمیدم من تو رو خیلی وقته که لینک کردما!

    مینا: سلام دوست خوب! همه ی این مقدمه چینی ها برای این بود که لینکت کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باشه. باشه. باشه. لینکت کردم.

  2. آرام گفت،

    یکشنبه, نوامبر 25, 2007 روی

    سلام. من بدون مقدمه چینی شمارا لینک می کنم چون می خواهم یادم باشد دوباره برگردم و بخوانم. همانطور که گفتید میانه‌ی من بیش‌تر با طنز جور است. خیلی از مطالبم در “سه‌قلمدار” - “چارمضراب” - “خشت و آینه” و جاهای دیگر ناکام ماند و ادامه ندادم. فعلن اغلب اینجا هستم. زنده باشید.

    مینا: ممنون آرام. من هم به کوچه باغ سرسبزم اضافه ات کردم.

  3. رضا عظیمی گفت،

    یکشنبه, نوامبر 25, 2007 روی

    دلت نشسته رو اسب قلمت و داره می تازه … چه تاختنی… بذار این سوار و این اسب به راه خودشون ادامه بدن ، کاری به کارشون نداشته باش..همینجوری خیلی خوبه… ادامه بده.

    مینا: ممنون از تشویق و دلگرمی ات دوست خوب!

  4. امير گفت،

    یکشنبه, نوامبر 25, 2007 روی

    سلام مينا خانم خيلي ادبياتي نيستم وعلاقه اي به داستان و رمان و اين چيزها ندارم ولي همين كه اومدم اينجا اينقدر قشنگ نوشته بودي كه اكثر مطالبت رو خوندم مخصوصا اين دوتا آخري …اگه ادامه بدي ميشه به عنوان رمان چاپش كرد!بازم سر بزن

  5. سیما بازیار گفت،

    یکشنبه, نوامبر 25, 2007 روی

    الان ذوق کردم که تو منتظر شعرمی…

  6. شیخ الشیوخ گفت،

    یکشنبه, نوامبر 25, 2007 روی

    گرچه کودکیم هیچ شباهتی به کودکیت ندار
    اما با خواندن خاطراتت ، خاطرات کودکیم تداعی می شود!

  7. شبستان گفت،

    یکشنبه, نوامبر 25, 2007 روی

    یادش بخیر. از اون لج بازی های بچه گی.
    اتفاقا من فکر میکنم اگر هیچکسی فکر نکنه بهتره.

  8. behrokh گفت،

    دوشنبه, نوامبر 26, 2007 روی

    سلام خوبه که شما داری این چیزا رو به یاد میاری

  9. freegreenbird گفت،

    دوشنبه, نوامبر 26, 2007 روی

    سلام مینای عزیز. نوشته هایت را خواندم. بر خلاف خیلی از وبلاگ ها که نمی شه چند دقیقه بیشتر ماند ، در وبلاگ تو تمام نوشته هایت را نخوانده نتونستم برم. / از آشنایی ات خوشحالم . شاد و پر امید باشی.

  10. عمو اروند گفت،

    دوشنبه, نوامبر 26, 2007 روی

    مینا جان همین است که گفته‌اند:
    آدمی به آنچه او را از پرداختن به آن نهی کنند، حریص‌تر می‌شود.

    انسان آزاد بدنیا آمده است و باید آزاد زندگی کند. احترام به بزرگان را عملن باید به کودک آموخت نه با قهر و اجبار. اگر کودکی مورد احترام قرار گیرد مسلمن به دیگران احترام خواهد گذاشت.

  11. A.G گفت،

    دوشنبه, نوامبر 26, 2007 روی

    nice

  12. يادگاري گفت،

    دوشنبه, نوامبر 26, 2007 روی

    اين يادداشتها دستمايه هاي خوبي هستند براي اينكه بعدها شايد طرحي داستاني شوند
    خوب مي نويسي و مهم تر از آن نكات ظريفي است كه دقت مي كني. مثل رژگونه ناصر الدين شاه و مژه مصنوعي براي مصدق
    در ضمن ممنون از لينك ها و لطفي كه داري دوست عزيز

  13. شاهین دلنشین گفت،

    دوشنبه, نوامبر 26, 2007 روی

    چه بابای سخت گیری داشتی. بابای من ددری بود و دنبال خانم بازی. البته ما که نمیدونستیم چی به چیه. همون خوب بود که زیاد دور و بر ما نمیپلکید، وگرنه پاک روانیمون میکرد. یادم میاد که تو خرابه با کوچولوهای محل، یه جا قیر و آسفالت قاطی کنی بزرگ را (از اونائی که از کنار و زیر بهش حرارت زیاد میدن) دسته جمعی بلند کرده بودیم، که یه دفعه همه ولش کردن و من،حالا بگو از همه کوچیکتر، ول نکردم و چه خونین و مالینی که نشدم و بیمارستان و پانسمان و … حالا این وسط من نگران بودم که نکنه بابام بیاد و منو بزنه!!!!

    مینا: شاهین جان! ممنون از اینکه به من سر می زنی.
    راستشو بخوای بابا سختگیر بودند ولی من معمولا ازشون نمی ترسیدم. ما خیلی با هم دوست بودیم.

  14. endlesslove43 گفت،

    دوشنبه, نوامبر 26, 2007 روی

    آیا واقعاً کسی را با زور می توان به راهی هدایت کرد؟
    بهتر نیست که ما در حق بچه های خود این نوع آموزش را اعمال نکنیم؟
    آخر چرا باید کاری کنیم که فرزند ما برای یک مبارزه نا خودآگاه با خواسته های ما اینچنین واکنش نشان بدهد؟

    خداوندا به این کودکان بی گناه کمک کن . آمین

  15. تک رنگ گفت،

    دوشنبه, نوامبر 26, 2007 روی

    سلام

    خوشمان آمد!
    سپاس!

  16. modir گفت،

    دوشنبه, نوامبر 26, 2007 روی

    هر دو متن را خواندم واقعا قلم خوبی دارید . مرا یاد کتاب عطر سنبل عطر کاج خانم جزایری انداخت . اگر نخواندید بخوانید بی شباهت نیست .

    مینا: ممنون. هم برای اینکه بهم سر زدی. هم برای اضافه کردن لینک و هم برای معرفی کتاب. به کوچه باغ من خوش آمدی.

  17. modir گفت،

    دوشنبه, نوامبر 26, 2007 روی

    و اینکه من شما را به لیست دوستانم در وبلاگ اضافه کردم .
    موفق باشید

  18. araam گفت،

    دوشنبه, نوامبر 26, 2007 روی

    زچقدر خوب نوشتین.افرین من نمیدوونم چطوی باید توی دوستام داشته باشمتون .بنابرین خوشحال میشم یه سر به بلاگم بزمنید و بیاین توی کامنتا و دستای من.بازم میگم خیلی خوب مینویسین.

    مینا: دوست خوب! فراموش کردی آدرس وبلاگت رو بنویسی تا بهت سر بزنم.

  19. رامندی گفت،

    دوشنبه, نوامبر 26, 2007 روی

    دوست عزیز سلام لذت بردم وممنون که در این روزگار بی نونی دستی به قلم داری! امابعد… اگه خاطره می نویسی حرفی ندارم این هم یک نوعش اما اگه داستان کوتاه است بگو شاید چون منی نقدی برتو بنویسد

    مینا: این حرفها خاطره است. اما من منتظر نقد شما بر مثلا داستان کوتاههایم هستم.

  20. roolygta گفت،

    سه شنبه, نوامبر 27, 2007 روی

    اگه عشقه gta هستین یه سر به من بزنین اینم ادرسم http://www.roolygta.wordpress.com

  21. ارسلان گفت،

    سه شنبه, نوامبر 27, 2007 روی

    سلام دوست عزیز
    واقعا این حرکت خودش یک نوع انقلابه … تبریک میگم بخاطر این جسارت و شهامت .
    راستی من در گذشته شما رو با افتخار لینک کردم

    مینا: ممنون ارسلان. به کوچه باغ من خوش آمدی!

  22. مهرداد گفت،

    سه شنبه, نوامبر 27, 2007 روی

    شما اون موقع كه شورش كردي كلاس چندم بودي؟ اگه قضيه آش و كشك رو در نظر بگيريم بايد اول يا فوقش دوم دبستان بوده باشي. اگر هم قضيه كتاب تاريخ و مصدق و ناصرالدين شاه رو در نظر بگيريم بايد پنجم دبستان يا سوم راهنمايي بوده باشي. اين دو تا با هم جور در نميان!

    مینا: مهرداد عزیز جواب سوالهای شما در متن شورشهای من موجود است.

  23. Mana Aghaee گفت،

    سه شنبه, نوامبر 27, 2007 روی

    Salam Mina ye aziz,
    Baraye shoma email zadam. Shad bashid,
    Mana

  24. From Tehran, with love! گفت،

    سه شنبه, نوامبر 27, 2007 روی

    وای چقدر اینجا تغییر کرده!
    ولی خیلی خوشگل شده. مبارکه.
    منتظرم ببینم شورشت به کجا می رسه … شاید من هم یاغی شدم !

  25. sadegh گفت،

    سه شنبه, نوامبر 27, 2007 روی

    سلام
    من خود يك پدرم و بسيار از مطالب زيباييكه نوشتي خوشم آمد . هم كودكي ام را ميبينم و هم پدري ام را بر فرزندانم . هر دو قسمت را لينك دادم
    برقرار باشين

    مینا: ممنون از لطف شما!

  26. parissa گفت،

    چهار شنبه, دسامبر 5, 2007 روی

    وای چقدر جالبه داستان شورشتون ! موفق باشید

  27. فريبا فياضي گفت،

    چهار شنبه, آوریل 9, 2008 روی

    سلام.

نظر بدهید