دوشنبه, دسامبر 31, 2007 روی (طرح)
Tags: شعر, مینا حسنی, تبلیغات, امتحان, مشروب, سیگار, معشوق, کافکا, مسخ, مارکز, صدسالتنهایی, ساراماگو, یونگ, انسانوسمبولهایش, کوری, دنیا, اسانس, طعم, رنگ
سیگار
با طعمِ شیر کاکائوی داغ؛
…
مشروبِ اسلامی
با طعمِ هوای خوشِ هَپَروت؛
…
معشوقِ جذاب؛ بی ضرر و با دوام
با طعمِ فراموشیِ محض در ایام امتحان و روزهای پر مشغلهی کاری،
قابل دسترس در تمام لحظات دلتنگی و احساس خلأ و پوچی؛
…
مزه ی اصیل زندگی
با طعمِ مسخِ کافکا
با اسانسِ کوریِ ساراماگو
با بوی صد سال تنهایی مارکز
در رنگهای مختلف، به جز رنگِ انسان و سمبولهایِ یونگ
…
…
…
دنیا عجب جای شگفت انگیزی است!
9 Comments
جمعه, دسامبر 28, 2007 روی (من و چشمهایم)
Tags: چشم, مدرسه, معلم, مشق, مینا حسنی, شاعر, فرفره, گل, گیج, رودخانه, کوچه باغ, اردک, تکلیف
چهار
این روزها چشمانم بزرگتر شدهاند، آخر آنها به مدرسه میروند. بین خودمان باشد، این یک راز است: معلمِ چشمهای من دیده نمیشود، شنیده میشود.
من و چشمها و معلم با هم در کوچه باغها قدم میزنیم تا از تنهایی دق نکنند، به پوست درختها دست میکشیم تا با آنها دوست شویم، شنای اردکها را… به مامان نگویید ها! راستش را بخواهید با اردکها شنا میکنیم و دنبال رودخانه میدویم و … هزارتا کارِ خوب دیگر… .
حالا با چشمهای بزرگتر، چیزهای بزرگتر میبینم. مثلاً همین دیروز فهمیدم که اسمِ دیگر فرفره می تواند «گلِ گیج» باشد؛ گلِ گیجی که نمیداند چرا پژمرده نمیشود، برای همین هم مثلِ گیجها دورِ خودش میچرخد.
می دانید، چشمهایم آنقدرها هم باهوش و درسخوان نیستند. دیروز معلم میگفت: وقتی شاعر خوبی میشوی که آن طرف درختها را تا آن دور دورها ببینی. من از پنجره به درختهای باغچه نگاه کردم و پشتِ آنها فقط دیوار دیدم. معلم گفت: چشمانت محدود است، درسش ضعیف است، تکلیف دیدن را خوب انجام نمیدهد… . حالا من قرار است به جای مشقِ شب به خراب کردنِ دیوار حیاتمان فکر کنم و به فردا که چشمان من وقتی از درختها میگذرد به دیوار نمیخورد و میتواند تا هر کجا که بخواهد با گنجشکها برود… .
تو هم بیا این تکلیف را مشق کن… با چشمهای باز فکر کن… فکر کن به دنیایی که دیوار نداشته باشد… می بینی؟! حتی فکرش هم آدم را قلقلک میدهد: دنیایی که همهی آدمهایش شاعران خوبی باشند!
6 Comments
سه شنبه, دسامبر 25, 2007 روی (شعرهای من)
دَنگ
دَنگ
دَنگ…
پُک میزند به روز
و دود می کند
این ساعتِ لاابالی
من را
که چون بُغضِ گسِ داغی
در گلو ماسیدهام
و آونگوار
گیج میخورم
در صفِ روزها و شبها…
10 Comments
یکشنبه, دسامبر 23, 2007 روی (شعرهای من)
یک شعرِ قدیمی:
تمام شب جنون آلوده در آیینه نالیدم
چهها گفتم، نمیدانم، در اندوهِ تو گُم بودم
تمام شب به آهنگ در و دیوارها مستانه چرخیدم
چه میکردم؟ نبودی، اشک بود و خلوت خیسِ تب آلودم
×××
تمامِ شب صبوری را برای طفل دل گفتم
نمیفهمید طفلک، باز گفتم، بارها گفتم
تمام شب برای «من» نُتِ لالای میجُستم
نمی خوابید از تب، باز جُستم، بارها جُستم
×××
به دل از نوش میگفتم، صدا از درد میلرزید
به لب خاموش میماندم، به چشمم اشک میپیچید،
به روی گونههای گُر گرفته دستِ سردم پرده میانداخت
غم حتی از نگاهِ مردهام، مانندِ بید از باد، میترسید
×××
تمامِ شب چو تنها ماهیِ افتاده بر خشکی
کَمان میشد تنم، افتان و خیزان «آب» میگفتم
تو آن دریایِ آبی رنگِ بس دوری
به موجی کاش میبُردی مرا تا در تو میخفتم.
مهر ماه 1374
4 Comments
جمعه, دسامبر 21, 2007 روی (از این و آن, اساطیر ایران)
Tags: مینا حسنی, , شب چله, میزبان, اهورا, مسیح, میز, میزدپان, میزد, بابانوئل, کریسمس, یلدا, اساطیر, ایران, مهر, فدیه, میترا, اورمزد, اهریمن, آتش, صفه, قارون, کرمان,
یلدا چنانکه اغلب فرهنگها آوردهاند، مأخوذ از سریانی به معنی میلاد عربی است؛ و چون شب یلدا را با میلاد مسیح تطبیق میکردهاند، از این رو، بدین نام خوانده شدهاست. چون ایرانیان این شب را شب تولد میترا (مهر) میدانستند، آن را با تلفظ سریانیاش پذیرفتند و در واقع، یلدا با نوئل (Noel) اروپایی، که در 25 دسامبر تثبیت شده، معادل است. بنابراین، نوئل اروپایی همان شب یلدا یا شب چلهی ایرانی است.
مراسم تولد میترا به عنوان یک روز مقدس با آیین مهری به اروپا رفت. تا آن زمان جشن تولد و تعمید مسیح روز ششم ژانویه گرفته میشد. پس از آنکه مسیحیت نفوذ یافت و بسیاری از آداب و رسوم مهری در آن جذب شد، میلاد مهر - که به اعتقاد مهر پرستان نجات دهندهی بشریت در آخرالزمان خواهد بود- به مسیح منتسب گشت و با گسترش مسیحیت در شرق، مجدداً به ایران بازگشت و شب یلدا نامیده شد.
یلدا طولانیترین شبهای سال و آغاز انقلاب شتوی است، که پس از آن آفتاب از برج قوس به برج جدی تحویل میشود و روزها اندک اندک بلندتر میگردد. این طولانیترین شب سال، در نظر ایرانیان نحس بود. زیرا علاوه بر سرمای سخت زمستانی، در این شب دیرنده، حملهی اهریمنِ تاریکی ادامه مییافت. برای دفع این نحوست ایرانیان تا بازآمدن خورشید به دور آتش شادی میکردند و خوان میگستردند و مَیزد نثار می کردند، که بازماندهی این رسم هنوز برجای است.
میزد (Mayzad) یا نوشخواره، نذر یا ولیمهی غیر مایع مانند گوشت و نان و غیره است؛ در برابر زور (زوهر) که نذر مایع است. در آیینهای باستانی ایران برای هر جشن یا مراسم مذهبی خوانی گسترده میشد که در آن علاوه بر آلات و اسباب نیایشی مانند آتشدان و ماهروی و برسم، فراوردههای فصل و خوراکیهای گوناگون نیز بر خوان نهاده می شد و خوردن خوراک مذهبی، که میزد نام داشت، یکی از رسمهای کهن بود. این خوان را بر صفهای بلندتر از زمین میچیدند و کسی که برای پخش کردن خوراکیها گماشته شده بود «میزدپان» نام داشت، یعنی پایندهی خوراک فدیه. امروز میزد به صورت «میز» (Miz) و «میزدپان» به صورت «میزبان» در زبان فارسی به جای مانده است.
ایرانیان باستان برای آنکه شب یلدا را بهرغم اهریمن بدکنش به خوشی بگذرانند، آخرین بازماندههای میوههای پاییزی را جمع کرده، بر خوان مینهادند و گاه تا صبح شب زنده داری میکردند و در واقع این میزد و فدیه را نثار اورمزد میکردند. این خوان میوه، در واقع شگون داشت و زمستان را پر برکت میگردانید. مراسم شب چله که هنوز در بسیاری از نقاط ایران پابرجاست، یادگار این رسم کهن است.
کرمانیها معتقد بودند که قارون به شکل هیزم شکنی در شب به در خانهها میآید و هیزم به آنها میدهد، که این هیزمها به شمش طلا تبدیل میشود. بنابراین تا صبح بیدار میماندند. این مراسم یادآور بابانوئل در کریسمس است و میرساند که یلدای ایرانی و کریسمس از یک مایه سرچشمه گرفته است.
به نقل از فرهنگ اساطیر, دکتر محمد جعفر یاحقی
2 Comments
پنجشنبه, دسامبر 20, 2007 روی (شعرهای من)
شبها
که جیرجیرکها
بر سِنِ سکوت
سیر سیر سرمیدهند،
شبها
که سِحرِ شکوفههای سنجد
جغدها را هم گیجِ خواب می کند،
شبها…
مهتاب
گیسِ سپیدش را از چاهِ دنیا میآویزد
تا من شعر بگویم …
…
این بیژنِ دیوانه اما
انگار
هنوز چشمانتظارِ منیژه است!
×
پلنگها
راه و رسم رهایی را
بهتر میدانند!
×
شبها که جیرجیرکها…
شبها که شکوفهها…
شبها که مهتاب…
شبها دلم می خواهد پلنگ باشم
و به سوی تو خیز بردارم
ماه!
…
افسوس
من هنوز هم آدمم!
4 Comments
یکشنبه, دسامبر 16, 2007 روی (درباره ی مشاهیر)
Tags: داستان, جلال آل احمد, مینا حسنی, سبک, نویسندگی, نثر, پرویز زاهدی, علی شریعتی,
دکتر شریعتی میگوید: «من برآنم که در سبک نویسندگی امروز ما یکی رمانتیسم اروپایی است که از طریق ترجمهها زبان ما را مشخص کردهاست و دیگری قلم آل احمد است؛ چنانکه بسیار نوقلمان را دیدهام که به سبک جلالآلاحمد به جلالآلاحمد تاختهاند و سبک نویسندگی و افکار و آثار او را به باد انتقادهای تند و تیز گرفتهاند و در این حال آگاه و ناآگاه تحت تأثیر شدید و شگفت او بودهاند… . کار او از «تأثیر» گذشته و در زمینهی بسیار وسیعی به «تقلید» کشیده است تا بدانجا که میزان و نوع تأثیر تارزان را بر بچههای کوچه بهیادمیآورد. تقلیدهایی تا این حد اغراقآمیز و ناهنجار و مشمئز کننده نشان میدهد که قلم آل احمد توانستهاست در نثر نو و نیز نویسندگان جدی و آثار قابل اعتنای ادبی معاصر نیز اثری بر جای گذارد…»[1].
نثر آل احمد ضمن شتابزدگی و تأثیرگذاری، فشرده و عصبی و غیر دقیق است؛ این نثر با نثر خوابآاور رایج در زمان او تفاوتهای اساسی دارد. نثریاست بیپروا، اما غیر داستانی که به کار گفتگوهای عجولانه و خشمآلود… میآید. قسمت عمدهی نفوذ آل احمد در ادبیات معاصر هم ناشی از زبان ویِژهی اوست. زبانی که گهگاه مضمونهای ضعیف را به شکلی آبرومندانه ارائه میکند. پرویز زاهدی نثر او را اینگونه توصیف می کند: «نثری زنده و مارافسا، روشن و پیچیده به دور طنابی که نیت نویسنده را تا بن چاهی میغلطاند و به آب میرساند. به زلالی جرعههایی که مقطّع میتوان نوشید و رفع تشنگی کرد و گاه عکس خود را در آن بازیافت و چون لرزهی این آینهی شکسته را دمی به نظاره بنشینی، ناغافل لبخند منیر زیر پوستهی آب ترا میشکفد، مست میکند و همان دم که مدهوش میکند، همان دم بیدار میکند…»[2] [منکه چیز زیادی از این توصیف نفهمیدم، شما اگر میفهمید به من هم بگویید]
به زعم خیلیها، جلال آل احمد در نوشتههای خود از بحران و درد خبر میداد. تماشای زشتیها به لرزهاش میانداخت ولی باز به آن نگاه میکرد؛ آنهم ژرفکاو و دقیق. از آن دسته از نویسندگان زیبا نویس(؟؟؟!!!) هم نبود که نوشتن را پلکانی میکنند برای پیشرفت فردی. اهل طرف گیری بود. رو در رو میایستاد. رک و راست نقصها را میگفت و عیب روشنفکران و هنرمندان را بازگو میکرد. رسواییها را آفتابی میکرد. از فرنگی مآبی بیزار بود و …[3] . در مقدمهای بر کتاب غرب زدگیاش نوشتهاند: « او نه فقط به خاطر تعهدش با سایر نویسندگان همعصر خود تفاوت دارد، بلکه به دلیل سبک نگارش بسیار شخصی که در نوشتههایش به کار میبرد نیز از آنها فاصله میگیرد.»[4]
پینوشت: در آینده به تدریج آثار جلال آل احمد را معرفی خواهم کرد.
[1] مجموعه آثار35، دکتر شریعتی، ص 83-86 .
[2] جلال آل احمد در چشم و دل ما، پرویز زاهدی.
[3] نقد آثار جلال آل احمد، عبدالعلی دستغیب، ص 9-10.
[4] مقدمهای بر غربزدگی جلال به زبان فرانسه، مترجمین دکتر مرتضی کتبی و حجتالله قرهداغی.
2 Comments
چهار شنبه, دسامبر 12, 2007 روی (درباره ی مشاهیر)
Tags: داستان, جلال آل احمد, مینا حسنی, رضا براهنی, سیمین دانشور, ادبیات داستانی, خصوصیات نثر, سبک,
جلال نویسندگی را از شانزده - هفده سالگی شروع کرد؛ از همان سالهای آخر دارالفنون که با همکلاسانش «انجمن اصلاح» را درست کرده بودند و روزنامه دیواری داشتند. اولین اثرش، ترجمهی«عزاداریهای نامشروع»، رسالهی کوچکی بود، تألیف حجتالاسلام آسید محسن عاملی و فقط شانزده صفحه داشت . او این کتاب را از زبان عربی به فارسی ترجمه کرد. نویسنده در این کتاب با دیدی کراهتآمیز به رسوم زنجیرزنی، شاخ حسینی(با قمه به سر زدن) و قفل بندی(قفل را با سنجاق و سیخ به پوست بدن آویختن) انتقاد کردهبود. حساب این جزوه را که بدون نام مترجم چاپ شده بود، جوانان پرشور و زورِ بازار در همان ماه اول انتشار رسیدند؛ همه را یکجا و چکی خریدند و آتش زدند. جلال هم دیگر هیچ وقت درصدد تجدید چاپ آن برنیامد. اانگار که بیخود به چاپ رسیده باشد.[1]
آل احمد در سال 1324 با چاپ داستان «زیارت» در مجلهی سخن، به طور رسمی به دنیای نویسندگی قدم گذاشت. شمس آل احمد میگوید: «اولین قصهی کوتاهش را جلال پست کرده بود برای مجلهی سخن. هدایت[2] که مسئولیت انتخاب قصههای آن مجله را داشت، زیارت جلال را پسندیده بود و از جلال دعوت کرده بود تا به دفتر مجله برود و با آنان همکاری بیشتری داشته باشد.»[3]
نویسندگی برای جلال نوعی عادت بود و اعتقاد داشت که از این گذرگاه به رسالت و تعهدی که در خود احساس میکند نیز پاسخ میدهد. رمز بقا و جاودانگی او هم در همین خصیصه بود. نزدیکانش میگویند: او صبحهای خیلی زود را برای نوشتن انتخاب میکرد و گاهی ده ساعت در روز قلم می زد. در سفر و حضر و حتی در ایستگاه ترن، فرودگاه و هتلِ محل اقامت هم بیکار نمیماند و چیز مینوشت. او قلم و کاغذ را بزرگترین اسلحه می دانست و میگفت: «قلم این روزها برای ما شده یک سلاح و با تفنگ اگر بازی کنی، بچههای همسایه هم که به تیر اتفاقیاش مجروح نشوند، کفترهای همسایه که پر خواهند کشید… و بریده باد این دست اگر نداند که این سلاح را کجا باید به کار برد.»[4]
از خصوصیات و ویِژگیهای آثار جلال وسواس در اصلاح عبارات و پاکنویس کردن دقیق آن است که کار حروفچین و کارگران چاپخانهای را که آثار او را به چاپ میرساندند، آسان می کرد. به همین دلیل خیلی از حروفچینها مشتاق و داوطلب پذیرش نوشتههای او بودند. نویسندگی زندگی او بود. او با این لذت زندگی میکرد. زندگی برای او دویدن بود، نوشتن بود.[5] خود او میگفت که اگر قلمی زده و سیاقی پیدا کرده، همه از برکت هم نفسی در روزگاری است که در خدمت و محضر عباس اقبال آشتیانی بوده است. او میگفت کار نوشتن بازی و بازیچه نیست؛ «کار زندگی و مرگ است و به همین دلیل به جان بسته است.»[6]
به تعبیر دکتر رضا براهنی «لحن تا حدی شناسنامهی شخصیت است.»[7] و گروهی اصلا لحن را شاخص شخصیت دانستهاند. این تعریف در مورد جلال و نثر او نیز صادق است؛ نثر او کاملا نشانگر شخصیت عصبی، آشتیناپذیر و مقاوم اوست. همسرش، سیمین دانشور، در این باره میگوید: «من که زن جلال آلاحمد هستم، او را از نوشتههایش جدا نمیکنم و نه تنها به عنوان یک مرد، بلکه به عنوان مردی که نویسنده است میشناسم. اینگونه شناسایی بیشتر به این علت است که جلال خیلی به نوشتههایش شبیهاست؛ یعنی سبک جلال خود اوست. اگر جلال در نوشتههایش تلگرافی، حساس، دقیق، تیزبین، خشمگین، افراطی، خشن، صریح و صمیمی، منزه طلب و حادثه آفرین است، اگر کوشش دارد خانهی ظلم را ویران کند، اگر در نوشتههایش میان سیاست و ادب و ایمان و کفر، اعتقاد مطلق و بی اعتقادی در جدال است، در زندگی روزمره نیز همینطور است.»[8]
نثر آل احمد یک پرش بیسابقه در شکل نثر است. پرش به سوی هیجان از سکوی تمام نیروهای ابتدایی زبان. آل احمد گاهی طوری تند خیز برمیدارد که تا چند لحظه آدم نمیفهمد که چه میخواهد بگوید. در این قبیل موارد، مثل آکروباتی است که پس از خیز برداشتن و کله معلق شدن سریع در هوا، آدم ناشی را به این فکر میاندازد که ممکن است به جای آنکه روی دو پا به زمین برسد، با سر به روی سنگها بیفتد و متلاشی شود. ولی او راحت به سوی زمین برمیگردد.[9] نثر شتابزده و در عین حال منسجم و سخت دلنشین او با سکانسها و ترنمهای مخصوص خود در حوزهی فکری هیچ نویسندهی دیگری مشاهده نشده، به طوریکه شیوهی کار او در نویسندگی، به روش و مکتبی استوار تبدیل میشود که پیروان فراوانی را به دنبال داشته و دارد… و اساساً اسلوب نویسندگی جلال استوانهی تحول در قلمرو تاریخ تطور نثر فارسی در قرن اخیر به حساب می آید.[10]
ادامه دارد…
مطالب مرتبط: جلال آل احمد(1) و جلال آل احمد(2)
[1] آثار جلال از چشم برادر، شمس آل احمد، ص 21.
[2] صادق هدایت.
[3] همان.
[4] جلال اتشفشان خاموش، محمود نیکویه.
[5] نون والقلم، مهدی رستگار.
[6] مجلهی دانش و هنر، ص 30.
[7] قصه نویسی، رضا براهنی، ص 327.
[8] شوهر من جلال، سیمین دانشور(به تقل از یادنامهی جلال آل احمد)، ص 79-80.
[9] رضا براهنی، قصه نویسی، ص 494.
[10] جلال آلاحمد در آینهی آثارش، ایرج کاظمی.
5 Comments
جمعه, دسامبر 7, 2007 روی (از این و آن, درباره ی ادبیات)
Tags: , فولکلور, قصه, مینا حسنی, مادرسالاری, مرد, نقالی, ناخودآگاه جمعی, هزار و یک شب, پدرسالاری, امیر ارسلان نامدار, ادبیات رسمی, ادبیات غیررسمی, بوف کور, رضا براهنی, زن, سه قطره خون, صادق هدایت, طلا در مس
بهطور کلی اگر ادبیات رسمی ایران ادبیاتی شدیداً پدرسالارانه باشد، باید گفت که ادبیات غیر رسمی، یعنی ادبیات توده، از نقالی تا فولکلور، تقریباً حالتی (اگر نه سراسر مادرسالارانه)، دستکم غیر پدرسالارانه دارد. در هزار و یکشب، یک مرد به دلیل خیانت زنش، به خون دختران و زنان تشنه میشود، ولی یک زن با قصههایی که هر شب برای او تعریف می کند، روح او را تلطیف میکند و او را در جهان خیالیِ افسانههایی سِیر میدهد که هنگام شنیدن آنها جلاد، جلادیش را فراموش میکند. زن بر هزار و یکشب حاکم است. امیر ارسلان نامدار هم تا حدودی همین وضع و حال را دارد. از آنجا که بخش عظیم فولکلور ساخته و پرداختهی اذهان زنان و مادران است، و بیشتر متکی بر قصه هاییاست که مادران برای کودکانشان تعریف میکنند، و از آنجا که بسیاری از این قصهها سینه به سینه، (و حتی از دوران پیش از پیدایش سیطرهی پدرسالاری) و نسل به نسل نقل شده و به زمان ما رسیدهاست، میتوان با یقین گفت که این قصهها بیشتر جنبهی مادرسالارانه دارند تا پدرسالارانه. میتوان گفت که اگر در دوران پدر سالاری ادبیات رسمی در واقع منعکس کنندهی خودآگاهی قومی باشد، ادبیات غیر رسمی، به ویژه فولکلور، بخش عظیم ناخودآگاه جمعی سرکوب شدهی ما را تشکیل میدهد که پشت درهای ذهن، و ذهنیت عامیانهی زنان بومی و قدیمی رانده شده است. گرچه گهگاه ادب کلاسیک میدان عرضهی این ناخودآگاه قومی میشود، ولی رویهم رفته این فولکلور است که ناگهان با جاذبههایش ما را غرق در جهانی میکند که به ظاهر غیر عادی، غیر مأنوس و غیر متعارف میآید، ولی در عمق به ساختهای روان، نزدیکتر از ساختهای ادب رسمی است. از تلفیق آن ناخودآگاه قومی، با ساختهای ادبی امروز، و ایجاد همسایگی بین آن و ادب رسمی کلاسیک ممکن است ادبیات جدیدی به وجود آید، و حتی ممکن است پیشاپیش به وجود آمده باشد، که بیش از هر جلوهی دیگر هنر گذشته، نمایندهی ذهنیت تاریخی ما باشد. نمونهی بسیار عالی آن «بوف کور» صادق هدایت است که در آن هم پیرمرد خنزرپنزری، (یعنی کهنسال سالار تاریخ مذکر و ادب رسمی و تاریخ ما) به چشم می خورد، و هم آن زن خیالی و اثیری که تمامیت فردی یک پری و فرشتهی ناخودآگاه قومی و موجودات سایهوش قصههای فولکلوریک را همراه دارد. در «سه قطره خون» نیز هدایت به دنبال تلفیق پدرسالاری و مادرسالاری بودهاست.(از حاشیهی تاریخ مذکر، سال 62)
به نقل از: طلا در مس، رضا براهنی، جلد اول، صفحهی 553-554.
11 Comments
چهار شنبه, دسامبر 5, 2007 روی (من و چشمهایم)
Tags: , مینا حسنی, مامان, معجزه, چشم, پینهدوز, حضرت مسیح
سه
صبحی مامان در یخچال را باز کرد تا سیب بردارد. یک پینه دوز بیچاره توی یخچال گیر کرده بود. فکر میکنم مامان عصبانی شده بود که پینه دوز، بیاجازه رفته توی یخچال؛ برای اینکه با لحنی که مرا سرزنش میکند به پینهدوزِ مرده گفت: «آخه فضول خانم تو اینجا چه کار می کنی؟». بعد هم انداختش توی لگن ظرفشویی. من پینه دوز را یواشکی برداشتم و گذاشتم کنار بخاری و زل زدم به لباس خال خالی قشنگ و قرمزش.
مشق می نوشتم که دیدم خانم خانمها دارند سلانه سلانه از روی «آش و کشک» ی که نوشتهام رد میشوند. از خوشحالی پریدم تو آسمون و فریاد زدم: «زنده شد»!. مامان گفت: «انقدر شلوغش می کنی که انگار زبونم لال حضرت مسیح آدم مرده رو زنده کرده.»! پینه دوز به من نگاه کرد و لبخند تلخی زد… فکر کنم مامان او را تحقیر کرده بود.
من و چشمهایم، برای آنکه دل او را به دست بیاوریم، به جای نقاشی دربارهی باران، حضرت مسیح را کشیدیم که در حال معجزه است و دارد پینه دوز غمگینی را زنده می کند. از دیدن نقاشی قند توی دلم آب شد، من هم مجبور شدم هِی آب بخورم تا از شیرینی لبخندِ دلم کم شود؛ آخر مامان می گوید: «شیرینی برای بچهها خوب نیست». دلم مثل حوض شد و پینه دوز که هنوز غمگین بود، با اصرار من توی آن شنا کرد ولی حتی آب هم او را شاد نکرد.
همین دو دقیقه پیش مامان دوباره با همان صدای عصبانی گفت: «آخه فضول تو اینجا چه کار میکردی»؟ پینهدوز زیر پای مامان، جلوی در یخچال لِه شده بود.
حالا من با مامان قهرم و معلوم نیست که کی با او آشتی کنم. اگر او دوست مرا تحقیر نمیکرد، هرگز به فکر خودکشیِ دوباره نمیافتاد.
10 Comments
« داده های پیشین