دلم گرفته…
شنبه, ژانویه 12, 2008 روی (حرفهایی برای اول شخصِ همیشه حا)
Tags: مینا حسنی, کودکی, باغ, برف, دماوند
امروز از کلهی صبح دلم گرفته بود. دلم عجیب گرفته بود. به ایوان نرفتم و انگشتانم را بر پوستِ کشیدهی شب نکشیدم. خانه ایوانی ندارد و شب آنقدر دوست داشتنی است که دلم نمیآید چپ چپ نگاهش کنم. چراغهای رابطه تاریک نیست. من اما نمیدانم چه مرگم است. نه اشک، نه قدم زدن در خیابانهایِ سردِ بی درختِ پر سر و صدا، نه سر به زیر و ساده شدن، نه معطر و خوش لباس و تمیز شدن… هیچ کدام سر حالم نیاورد… هیچ کدام… راستش را بخواهید میدانم چه مرگم است: لا به لایِ این همه کار و درس و مشق و… دلم هوای کوچه باغهای دماوند و کودکیهایم را کرده است.
یک دشتِ سپیدِ پر از برف دلم می خواهد که ردّ پا نداشته باشد تا من با دستهایِ باز و فریادی که گوشِ آسمان را کر کند، در آغوشش بدوم… بدوم… بدوم… آنقدر که نفسهایم به شماره بیفتد و بمیرم… اوم م م م م م نه دلم نمیخواهد بمیرم، مثلا نفسم به شماره بیفتد و برای رفع خستگی روی زمین غلط بخورم… عین کودکیهایم، وقتهایی که از ترس مامان، با زهره می رفتیم ته باغ آنها و رویِ تپهی برفیای که درست کرده بودیم، غلط میزدیم. مامان و خاله اعظم هم در خیال خوششان فکر میکردند که ما داریم مثلا آدم برفی درست میکنیم… خبر نداشتند که ما وحشی تر از آنی هستیم که فکر میکنند؛ آنقدر که دوسه روز بعد از این افتادن عمدی روی برف و غلط زدن، تمام بدنمان درد می کرد… . دلم برای زهره تنگ شده است… برای کرسیِ همیشه داغِ خانهی کوچکشان… برای چای و نان پنیر و گردو خوردن در هوایی که بوی ذغال و حلوا لوز میداد.
زهره برای منی که اجازه نداشتم دوستی داشته باشم، مگر آنکه حُسن شهرتِ همهی فامیل و ایل و تبارش به تأییدِ مامان و بابا برسد، گنج بزرگی بود. او صمیمی ترین دوستِ دوران بچگیام بود و خیلی خوب بلد بود که با منِ خودخواه کنار بیاید. خوراکیهایش را بدون دعوا با من تقسیم میکرد، بدونِ من آب نمیخورد، عادت کرده بود که همیشه شاگرد دوم باشد و به من حسودی نکند که شاگرد اول کلاس بودم و… . حالا زهره یک دختر و یک پسرِ گل و دوست داشتنی دارد… و نمیداند که من توی دلم به او حسودیم میشود… . آخرین باری که مرا دید، در حالی که از لودگی هایِ من حسابی کیف کرده بود و من تا توانسته بودم، خندانده بودمش، میگفت: « مینا، تو هنوز همون وروجکِ شیطونِ اون روزایی… تو هیچ وقت پیر نمیشی، خوش به حالت… تو هنوز مثل دلقکها همه رو میخندونی…»! من اما درست مثلِ دلقکها خودم را آن ته توهایِ وجودم قایم کردم و برای آنکه بغضم نترکد، برای الهام، دخترش، شکلکی درآوردم که از خنده روده بُر شد… هنوز هم خندههای الهام، قند توی دلم آب میکند… . کاش الان زهره اینجا بود تا دوباره دلقک می شدم… تا میخنداندمش و با مرورِ خاطراتِ کودکیهایمان، دلتنگی ام را فراموش میکردم.
سعید گفت،
شنبه, ژانویه 12, 2008 روی
می ترسم . مضطربم
و با آنکه می ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا هستم
می آیم کنار گفتگو یی ساده
تمام روءیا هایت را بیدار می کنم
و آهسته زیر لب می گو یم
برایت آب اورده ام تشنه نیستی؟
عمو اروند گفت،
یکشنبه, ژانویه 13, 2008 روی
پس کمپیدائیات از بیحوصلهگی میباشد؟ مرا باش که فکر میکردی خودت برای امتحانات آماده میکنی!
اما آرزویت برآورده شده است با این برف سنگینی که زندگی را بر مردم سخت سنگین کردهاست، تو میتوانی هرچه دلت بخواهد روی برفها غلت بزنی.
میثم دهقانی گفت،
یکشنبه, ژانویه 13, 2008 روی
سلام.
وبلاگ خوبی دارین. خیلی خوشحالم که با وبلاگ شما آشنا شدم. امیدوارم که همیشه موفق باشید.
یه لیوان نسکافه داغ تو این سرما مهمون من
http://neskafe.wordpress.com
یا حق
مصطفي اكبرپور گفت،
یکشنبه, ژانویه 13, 2008 روی
اگر دلقكي بتواند دلقكي را به وجد اورد ميخواهم بهترين دلقك دنيا باشم تا تن وجان شاعري را كه مظروف شعر و شور و شعور ناب است به اطواري چنان بخندانم تا بلرزد و از درخت وجوذش ميوه شعف بريزد…! بخت شاعره ما سپيد بادا چون برف و باده اش پر مي بادا چون بركه
A.G گفت،
یکشنبه, ژانویه 13, 2008 روی
sweeti
gajamoo گفت،
یکشنبه, ژانویه 13, 2008 روی
اگر این پست رو زودتر میذاشتین،جاتون رو شخصاً تو برفهای یک و نیم متری انزلی خالی می کردم،هر چند جای همه دوستان گل وردپرسی رو اونجا خالی کردم.
احساس های شما قابل درک می باشد.
موفق تر باشی
persian365 گفت،
یکشنبه, ژانویه 13, 2008 روی
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه
وبلاگ زیبایی دارید
هنوز مطالب وبلاگ رو کامل نخوندم نظر بدم
شما رو فید کردم ….
موفق تر باشید
مهدی علاقمند گفت،
دوشنبه, ژانویه 14, 2008 روی
سلام
با شعر ” از خاطرات یک دریانورد ” به روزم.
اختا گفت،
دوشنبه, ژانویه 14, 2008 روی
تي تانلي تو بيا بنل جلا
بده منا ماهين گل هالا
بابا كوشا گفت،
سه شنبه, ژانویه 15, 2008 روی
سلام دخترم
دلتنگي تو براي خودت نيست ، دلتنگي تو براي زهره است كه احتمالا از كودكي اش فاصله گرفته است
با شناختي كه از شما و نوشته هاي شما كه طبعا خود شما و انديشه هاي شماست ،نشان ميدهد هنوز درهاي زيادي از هزارتوي كودكي شما باز است كه به زعم من تا ابدالاباد با روح چابكي كه من از شما سراغ دارم مي توانيد در آن در جريان باشيد
دلشاد باشيد
daryoush گفت،
دوشنبه, ژانویه 21, 2008 روی
خب دل منم گرفته بود انقدر دادو فریاد نداشت ولی جالب بود