مامان بزرگ

 

محرم برای من به یاد و خاطره‌ی عزیز و دوست داشتنی مادر بزرگم پیوند خورده است. به خانه‌ای که سبز بود و روشن و پاک و پاکیزه. خانه‌ای که زیباترین سهم کودکی‌های مرا رقم زده‌است. خانه‌ای که ایوان وسیع و خرّمش، بوی عصرهایِ پر از عطر یاس امین الدوله می‌دهد و سماور و چای و هیاهوی بچه‌ها. خانه‌ای که بوی بستنی و نان سنگک می‌دهد. بوی زنی که دیگر نیست و وقتی بود، خیلی عزیز بود، خیلی بود. خیلی. آنقدر که وقتی رفت، صمیمیت، تکلّف شد و دورِ هم جمع شدن، تبدیل شد به مهمانی و … .

رسم ناگفته‌ای بود که شب‌های محرم همه‌ی خاله و دایی‌ها آنجا جمع می‌شدند. هیچ کس جز مامان بزرگ و من روضه نمی‌رفت؛ اما همه آنجا بودیم. حال و هوای دوست داشتنی و خوبی بود. گرم بود و یک جوری ساده و صمیمی. با همه‌ی وقتهای دیگر فرق داشت. آدمها انگار آزادتر و بی برنامه‌تر بودند و این برای آدم عاصی‌ای که من بودم، برای منی که مدام تحت نظارت و تربیت بودم، خوب بود، خیلی خوب؛ کمی احساس رهایی می‌کردم. کمی کودک می‌شدم و فرصت داشتم با مصطفی و سیامک باشم.

من هرگز سیاه نپوشیدم. این رسم سیاه نپوشیدن را از بابا به ارث برده‌ام که اعتقاد داشت مرگ یعنی وصال و او که رفته، حال و هوای خوشی دارد که بیشتر به سور می‌ماند تا عزا. اما سیاهی که مامان بزرگ برایم خریده بود، خیلی عزیز بود. دور از چشم بابا که تعصب داشت روی این موضوع، سیاه می‌پوشیدم و چادر گلدارِ کودری مامان بزرگ را که برای قد و قواره‌ی من کوتاه کرده بود، سرم می‌انداختم و… می‌رفتیم روضه‌ی خانه‌ی جاسب؛ همسایه‌ی مادربزرگ. من در حالی که دنبال چادر مادربزرگ را گرفته بودم، وارد مجلس می‌شدم. برای مامان بزرگ، جایی بالای اتاق خالی می‌کردند و ما همانجا می نشستیم. نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتاد، برای من با او بودن مهم بود. یک جور گریز از قانون و مامان و بابا بود برایم. یک جور فخر و مباهات که همراه همیشه‌ی او هستم(آخر او هیچ بچه‌ای را جز من با خودش به روضه نمی‌برد)؛ وقتی که با او بودم خودم را خانم فرض می‌کردم، خودم را دوست داشتم.

نمی‌فهمیدم که زنها چرا گریه می‌کنند. خیلی طول کشید تا فهمیدم که وقتی مادربزرگ صورتش را زیر چادر قایم می‌کند، دارد گریه و نجوا می‌کند. گوشم را تیز می‌کردم تا بفهمم که چه می‌گوید، اما فایده‌ای نداشت. او چیزهایی زیر لب می‌گفت که من حتی وقتی بزرگ شدم، درست نمی‌شنیدم. من اشک او را هرگز ندیدم، مگر در روزهای محرم، آنهم یواشکی و دزدکی.

حوصله‌ام که سر می‌رفت، من هم به شیوه‌ی او و زنهای دیگر، چادرم را روی صورتم می‌انداختم و از زیر چادر همه را می‌پاییدم. اینجوری راحت تر می‌توانستم زنها را زیر نظر بگیرم تا بعدها، در وقت مناسب ادای گریه کردنشان را دربیاورم و مصطفی و محسن و سیامک را بخندانم. راستش را بخواهید، یکی از بازی‌های ما در دوران کودکی همین درآوردن ادای گریه‌ی این و آن در مراسم ختم و محرم و … بود. این یک راز شرم‌آور است ولی جذابترین قسمت قضیه وقتی بود که ما ادای خواهر شوهرِ خاله‌ام را، در مراسم ختم مادرشان در‌می‌آوردیم. او به شدت بی‌تابی می‌کرد و در بین گریه‌هایش همه‌ی دعواهای خانوادگی را مرور می‌کرد و در طول 10 دقیقه گریه کردن، 3 بار غش می‌کرد و نفرین‌هایی بلد بود که ما به عمرمان نشنیده بودیم و ما همه‌ی این نمایش را بارها و بارها تکرار می‌کردیم، اما هربار هم تماشاچیانمان از خنده روده بُر می‌شدند. بگذریم…

مامان بزرگ که چادرش را پس می‌کشید، موقع رفتن بود. مقید بود که خودش از بچه‌ها پذیرایی کند و در همه حال، اجازه نمی‌داد که تا نیامده، بچه‌ها پخت و پزی بکنند و بساط شام را فراهم کنند. به خانه که می‌آمدیم، معمولا بوی نذری فضای ‌آشپزخانه‌ی رویاییِ او را که آبی بود و پر از گلدان، پر کرده بود. غذاها گرم می‌شد، شام می‌خوردیم، غذا تمام می‌شد، سفره برچیده می‌شد و همه جا مرتب می‌شد و… همه عازم رفتن به خانه‌هایشان می‌شدند و او … در سکوت بر همه چیز مشرف بود. سکوت او را در آن شبها هرگز از یاد نمی برم. سکوت قشنگی که برای همه آشنا بود. او در آن شبها مخاطب کسی نبود. به کسی لبخند نمی‌زد و بوی عطر نمی‌داد. بوی خودش را می‌داد و بوی اصیلِ غم غریبی که هر وقت به ته توهای چشمهایش نگاه می‌کردی، موج می‌زد. غمِ غریبی که ورای روحیه‌ی استوار و محکم او قایم شده بود و بعدها موضوع حرفهایِ ظهرهایِ تابستانِ من و او بود… . او… مامان بزرگِ تنهایِ دوست داشتنی من!

15 دیدگاه

  1. persian365 گفت،

    دوشنبه, ژانویه 14, 2008 روی

    سلام
    وقتی می خوندم برام جالب بود شاید برای این هست که من پیش مادر بزرگم زندگی می کنم
    خاطرات جالبی بود
    در این شبا برای ما هم دعا کن
    خدا حافظ

  2. م.خندان گفت،

    سه شنبه, ژانویه 15, 2008 روی

    من هیچ وقت داشتن پدر بزرگ مادر بزرگ را تجربه نکردم. نمی دانم چه مزه ایست . چون پدرم متولد 1309 و مادرم متولد 1325 هستند . . . بعد من چه طوری می توانم پدر و مادر های این ها را دیده باشم . . . .کاش من هم داشتم. . . . من اصلا این دو تا اسم برام نوستالژی نیستند . . .

  3. میثم دهقانی گفت،

    سه شنبه, ژانویه 15, 2008 روی

    سلام. منم یکی دو تا از این رازهای شرم آور دارم!! ولی فعلا رو نمی کنم!!!! …خیلی قشنگ می نویسی. موفق باشی. …توی وبلاگم منتظرتون هستم

  4. rooznote گفت،

    پنجشنبه, ژانویه 17, 2008 روی

    در انتخابات شرکت نمی کنیم
    همراه شو عزیز تنها نمان دگر؛ کین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمیشود.دشوار زندگی هرگز برای ما ؛ بی رزم مشترک آسان نمی شود ؛ من اگر برخیزم , تو اگر برخیزی ؛ همه بر می خیزند.مرگ بر حکومت اعدام و سنگسار اسلام

    نتایج آرا مردم در انتخابات برای رهبران رژیم مطرح نیست، امّا حضور در انتخابات برای حکومت بسیار مهم تلقی می شود. اهمیت حضور مردم در انتخابات را می توانید در سخنان آخوند خامنه ای در سفر یزد بیابید. خیلی خلاصه و مفید به شما بگم، علی شیره ای گفت: “حضور مردم در انتخابات، مغایر است با آنچه بیگانگان می خواهند.” شاید قبلاً برای شما گفته باشم، رژیم اسلامی از حضور شما در انتخابات سوء استفاده می کند و شما را به عنوان انقلابیون و پیرو خط امام به دنیا معرفی می کند. اگر دنیا هیچ حرکتی از مردم ایران نبیند، در نهایت حمایت ها از بین خواهد رفت. بود و نبود این رژیم، به بود و نبود شما در انتخابات بسته است. عدم حضور شما در انتخابات شکست بزرگی برای جمهوری اسلامی است
    http://rooznote.wordpress.com/2008/01/17

    لطفا دوستانتان را متقاعد کنید که برای آزادی ایران و بخاطر نابودی جمهوری اسلامی در انتخابات شرکت نکنند

  5. سعید گفت،

    پنجشنبه, ژانویه 17, 2008 روی

    سلام دوست من. شما را در بلاگم لینک کردم دوست دارم شما هم متقابلا این کارو انجام بدی . موفق و سربلند باشی.

  6. A.G گفت،

    پنجشنبه, ژانویه 17, 2008 روی

    nice
    so nice ♫♪

  7. A.G گفت،

    جمعه, ژانویه 18, 2008 روی

    eShghe to .. Mizaneh atish be Joonam
    Asheghi … ino az Cheshmat mikhunam
    asemoon … Dareh az Doorit mibareh
    Ghalbe man … havas’e Cheshmato Dareh

    Vaseh in cheshmaye Geryoon
    To shabihe Sayeh’booni
    too Negaht por az Setareh ast
    To ke jense asemooni

    khastehAm … To mese Roya’o Khabi
    man kavir … To mese Daryay’e abi
    ba Sedat … Ghoseh ha ro khat khati kon
    khoobi ro … Janeshine in badi kon

  8. سعید گفت،

    جمعه, ژانویه 18, 2008 روی

    nice
    so nice ♫♪

    :))))))

  9. behrokh گفت،

    جمعه, ژانویه 18, 2008 روی

    راز شرم‌آور همیشه شرم آور است

  10. gajamoo گفت،

    جمعه, ژانویه 18, 2008 روی

    یاران چه غریبانه
    رفتند ازین خانه
    هم سوخته شمع ما
    هم سوخته پروانه
    (در حال ریختن اشکم ………..)
    شرمنده.
    درکت می کنم.
    موفق تر باشی

  11. باران گفت،

    شنبه, ژانویه 19, 2008 روی

    منم با مادر بزرگم محرم ها را سر میکنم…..
    :(غمگین شدم

  12. رضا عظیمی گفت،

    یکشنبه, ژانویه 20, 2008 روی

    حالم دیگه از هر چی نوستالژیه به هم می خوره

  13. modir گفت،

    پنجشنبه, ژانویه 24, 2008 روی

    خانم حسنی وبلاگم رو آب و جارو کردم و دوباره شروع کردم به نوشتن خوشحال می شم تشریف بیارین .

  14. مردی با چشمان گرگ گفت،

    شنبه, ژانویه 26, 2008 روی

    جذاب بود و شیرین ! ممنون

  15. سsajad گفت،

    سه شنبه, می 27, 2008 روی

    09189311663
    خوبه جالب بود ممنون دباره بنویسید

نظر بدهید