شنبه
ساعت شش
وقتی قرار است
شش‌های من از شماره بیفتد
در خوانش دقایق نزدیک به تو…

نمی دانم چند شنبه
ساعت چند
وقتی که درهای وحی
کم رنگ و کم رنگ تر می‌شود
و هیچ معجزه‌ای انگار
تو را بر من نازل نمی‌کند…

فرقی نمی‌کند،
به هر حال
باران
زمین را دور می‌زند
و بر دستان من می‌بارد
تا شیوا بزایم و
با هزار دست برای تو نیاز بیاورم…

باشی یا نباشی
من همانم که روزی هفتصد بار
دنیا را دور می‌زدم
تا تو را طواف کنم.