خاله بازی

 

 

ما هفت نفر بودیم: بابا، مامان، من، آرام، گیتی، رها وسوگل. ظهر داغ تابستان بود و خانه ی ما انگار در کانون توجه خورشید. اجازه نداشتیم به حیاط برویم. گرما زده می شدیم. آرام گفت: «بیا خاله بازی. من مامان. تو بابا. گیتی هم بچه.» برق رفته بود و گرما، ظهر بی تلویزیون را کسالت بار تر از همیشه می کرد.

آرام گوشه ای از فرش اتاق را تا زده بود و با لگن و آب و کمی پودر رختشویی مشغول شستن لباسهای خانواده ی سه نفری بود. گیتی به شیوه ی بچه ها خوراکی می خورد و نق می زد. من به شیوه ی بابا کتاب می خواندم. زنگ گوشخراش تلفن، رها را که طبق معمول از شب تا صبح جیغ کشیده و گریه کرده بود، بیدار کرد. مامان به این زودیها نمی آمد؛ ته دلم خوشحال بودم که سوگل را با خودش برده است. رها به محض بیدار شدن بنای گریه را گذاشت و تلاشهای آرام برای ساکت کردنش به نتیجه نمی رسید.

نمی دانم از دست بابا عصبانی بودم که چون مشغول نوشتن کتاب مبانی عرفان و تصوف بود، تمام وقتش را در دانشگاه می گذراند و هیچ وقت با ما نبود، یا  مامان که نیمی از مسئولیتهایش همیشه به عهده ی من بود، یا صف شیر که همیشه شلوغ و بی سر و ته بود، یا رها که با فریادهایش امان همه را بریده بود… بی اختیار سر آرام داد کشیدم که «آن بچه را خفه کن». نمی دانم این جمله را از کجا یاد گرفته بودم…. طفلک آرام، با آن دستهای کوچکش رها را بغل کرده بود و هی بوسش می کرد. گیتیِ سه- چهار ساله کوچک تر از آن بود که کاری از دستش بر بیاید. رها خاله بازیمان را خراب کرده بود. تلاش آرام بی فایده بود، او را گذاشتیم سر جایش. سرم داشت منفجر می شد، دستم را گذاشتم روی دهانش. مدتی صدایش قطع شد، اما به محض اینکه دستم را برداشتم… شدت جیغ کشیدنهایش بیشتر شد و با صورتی قرمز و اخمهایی در هم و چشمهایی بسته، کار همیشه اش را از سر گرفت. کاری که مامان را بی حوصله می کرد؛ مامانِ پنج دختر شیر به شیر که بزرگترینشان 6 ساله بود. مامانِ تنها وغریب در آن شهر گرم. مامانِ کلافه و خسته.

با آرام به این نتیجه رسیدیم که برای اینکه صدایش را دیگر نشنویم، بالشی درِ دهانش بگذاریم. بالش هم او را ساکت نکرد، فقط به لجبازی اش اضافه کرد. روی بالش پشتی گذاشتیم و روی آن هم یک پتوی سنگین و کلفت کشیدیم تا صدایش در آن زیرها مدفون شود. و … شد. رها دیگر گریه نمی کرد. با خوشحالی پتو و پشتی و بالش را برداشتیم. رها آرام شده بود اما دور دهانش پر از خون بود. ترسیدم. به آرام نگاه کردم. او زد زیر گریه. گیتی سیب می خورد و گوشه ای نشسته بود و عروسکش را ناز می کرد. گریه ام گرفت. هی صدا کردم: «رها… رها جونم…» بغلش کردم … آرزو می کردم که ای کاش دوباره گریه کند. به مامان چه می گفتم؟ او بچه ها را دست من سپرده بود، منی که فقط شش سال داشتم… کلید توی قفل در پیچید و مامان خسته و عرق ریزان آمد… از اوضاع به هم ریخته ی اتاق و نگاه های گنگ ما فهمید که اتفاقی افتاده است. هاج و واج به من نگاه کرد. با گریه گفتم: «رها مرد»… اصلا یادم نیست که مامان چطور رها را بغل کرد و دوید بیرون… .

رها خفه نشد. رها نمرد. او زنده ماند؛ اما مامان دیگر هیچ وقت او را با ما تنها نگذاشت. رها نور چشم مامان و بابا شد و … .

سالها گذشت. او خیلی زود با یکی از دوست پسرهایش فرار کرد. بابا به خاطر آبرو به ازدواجشان رضایت داد. یک سال بعد طلاق گرفت و در عرض سه سال صیغه ی پنج مرد شد و هر بار به خاطر رابطه های متعدد با مردان دیگر، صیغه اش را فسخ کردند. مدتی در دوبی زندگی کرد و بعد خانه ی مجللی در تهران خرید. برای خودش خانمی شد و بابا از ننگ خانم شدن او خودکشی کرد. مامان در بیمارستان روانی مرد. گیتی که تاب زخم زبانهای خانواده ی همسرش را نداشت، جدا شد و رفت فرانسه تا درس بخواند. شوهرِ آرام پای او را از خانواده ی ما قطع کرد. سوگل افسرده شد. به هنر پناه برد. نقاش خوبی شد و نام خانوادگی اش را عوض کرد… .

حالا ما فقط دو نفر هستیم: من و رها. گاهی رها را می بینم و هر بار با نفرت به او می گویم: «ای کاش در کودکی خفه ات کرده بودم» و او با چشمهای مهربان پر از اشک به من لبخند می زند… او تنها کسی است که از سر مهربانی به من لبخند می زند.

گفتگوی من با آقای نویسنده

در انتظار گودو

آمدم بگویم که… آقای نویسنده در حالی که با دستانش جلوی صورتش را گرفته بود، گفت:

- ببینید خانم مینا! به من نگاه نکنید. لطفاً. برای خودتان می گویم. به من نگاه نکنید لطفاً… یک عالم صدا دارد از توی چشمهایم می زند بیرون… سارتر… هایدگر… نیچه با آن سبیلهای کلفتِ ترسناکش… وحشت می کنید… گیج می شوید، برای خودتان می گویم.

سرم را گرداندنم و به مجسمه ی متفکّری که روبرویم بود، زل زدم…

•-        می دانی… اینها همه تقصیر بهار نارنج است. او مرا مثل سان شاین خورد. نامَرد… خوردن سان شاین خیلی سخت است… من قبل از او سان شاین نخورده بودم… مثل زرتشت که هرگز آتش نخورده بود… اما عاشق آتش بود… آن وقتها که هنوز با مار و عقاب همسفر نشده بود…

رو کردم به طرفش و گفتم راستی…

•-        خواهش می کنم. به من نگاه نکنید… برای خودتان می گویم…

و من به گنجشکها نگاه کردم که شاد و شیطان به دنبال هم می دویدند و باغچه ی کوچک را لبریز از آواز کرده بودند. گفتم: «من تمام نوشته های شما را خوانده ام». درحالی که دستانش را مثل دیوانه هایی که عاشق ماه شده باشند، در هوا تکان می داد، گفت:

•-        نوشتن مثل یک آدامس گنده دارد مرا می بلعد… من روزی 303 صفحه می نویسم. 107 ساعت بیدار می مانم و 129 استکان چای می نوشم و هی می نویسم و هی می نویسم… روی دیوارها… زیرِ تخت… لبِ پنجره ها… روی بالشم که همیشه خیسِ اشک است… و حرفهایم را هی آب می شوید… هی فکرهایم نَم می کشد و خورشید هی تمامِ «من»هایِ مرا در آفتاب خشک می کند… اولها می خواستم فیلسوف شوم… اما حالا… راستی… من نویسنده ی بزرگی هستم… نه؟ … سرم دارد منفجر می شود از بس حرف دارم. سرم دارد مثل غنچه هایی که در حال شکفتنند، منفجر می شود… انگار که یک مگس سمج هی پشتِ پشه بندِ خوابم وز وز کند، در ظهر تابستان… در دقّ آفتاب… می فهمید؟… من پر از آدمهایی هستم که هر کدام صد سال به تنهایی… در تنهایی زندگی کرده اند… نه، نمی فهمی… من عاشق بهارنارنج شدم و او مرا خورد، مثل پیتزا، با سسِ فراوان، یک دلستر هم رویش… دلستری که برای خودم خریده بودم. نامرد… نامردِ باشکوه! نامردِ خوب! او خیلی بزرگ بود خانم مینا! مثلِ گودو… او مرا تنها گذاشت… همینجا… روی همین نیمکت … و رفت… و من از بس انتظارش را کشیدم درخت شدم… اَه تو را به خدا… برای خودتان می گویم…

و من به آسمان نگاه کردم که با چند لکه ابر کناری نشسته بود، دستش را زیر چانه اش گره کرده بود و زل زده بود به آقای نویسنده…

•-        می دانی… دارم از یک کلبه ی چوبی می نویسم. با یک عالم کتاب… یک شمشیر… مرغ و خروس شاید… و خورشید، که قرار است با من بیاید… وای… شما حتماَ باید خورشید را ببینید… او تنها کسی است که عاشق من است… اگر مرا با تو اینجا ببیند، عصبانی می شود… او خیلی مرا دوست دارد… او از تمام لحظه های من نقاشی کشیده است، از لحظه ای که آن آدامس بزرگ، مرا می جوید… از لحظه ای که من دُمِ مرگ را گرفتم و در دهانم گذاشتم و قورتش دادم… از لحظه ای که با تیغ، اسمِ تبارِ زن پرستم را از روی دستهایم تراشیدم و فوت کردم… از لحظه ای که با ویرجینیا ولف در رودخانه غرق شدم و با فروغ تصادف کردم… من از زنها بدم می آید خانم مینا… زنها موجودات حقیری هستند، همه ی زنها را یک مرد، بزرگ کرده است… سیمون دوبوار… هانا آرنت… امیلی دیکنسون … وای… تو باید خورشید را ببینی او بی نظیر است… ولی نمی دانم چرا مادرم نمی گذارد من با او ازدواج کنم… او قرار است تا آخر دنیا با من بیاید… در آخرِ دنیا می نشینیم، از خدا و شعر و انتظار حرف می زنیم و او مرا می کِشد… مرا با همه ی آن 427 نفری که امروز خودشان را برای من روایت می کنند… با همه ی زنهای زیبایی که من به خاطرشان مُردم… روزی هزار بار… خانم مینا… او مرا خیلی خوب می کشد و من روز به روز به عکسهای او شبیه تر می شوم… اَه… حالم به هم می خورد از تمام زنهای دنیا… تقصیر بهارنارنجِ باشکوه است…

من که مثلِ جن زده ها در حرفهای او غرق شده بودم و انگار که بختک رویم افتاده باشد، قدرت حرف زدن با او را نداشتم… به لبخندِ رنگارنگِ دخترانی که از کنارمان می گذشتند و سلامهایی بی جواب برای او می فرستادند، زل زدم…

•-        ماه… می دانید… ماه، خانم مینا… دارم نقشه ای برایش می کشم… می خواهم یک تورِِ سفت و محکمِ بی نظیر و زیبا برایش ببافم… راستی چرا ماه تا حالا عاشق من نشده است؟ می خواهم چیزی بنویسم که دیوانه اش کند، که برایم زار بزند… ماه زنِ زیبایی است … صورتش مثل ماه است… من همه ی زنهای زیبا را دوست دارم… البته همه ی زنها… من اصولا با زنها… اَه چرا خورشید نمی آید… به من گفته بود همینجا منتظرش بمانم… مادرم هم با او می آید… با هم رفته اند… رفته اند مرا به چادرِ سیاهِ مادرم وصله کنند… رفته اند برای من آسپیرین بچه بخرند… تا دنبال مادرم گریه نکنم… وقتی از خانه بیرون می رود… من آسپیرین بچه را دوست دارم… مزه ی بهار نارنج را می دهد…

ضبط صوتم را خاموش کردم. باید به سردبیر می گفتم که نویسنده نمی خواست با من حرف بزند. عکس انداختن هم ممنوع بود. او همچنان با خودش حرف می زد که من به خانه رسیدم:

•-        به من نگاه نکنید. لطفا. برای خودتان می گویم…

حالا می دانم که آقای نویسنده چه شکلی است. سرش مثلِ سر گنجشکها قهوه ای و تلخ است. صورتش مثل ابرها سفید و خیال انگیز است و دلش… مثل بهارنارنج، که در آبِ لحظه های تحویلِ سال، فقط در لحظه های ناب، تکان می خورد. دستهایش مثل خورشید مهربان است و روحش… آه … لعنت به من… ماه را فراموش کرده بودم… از صبح تا به حال باید در توری که برایش بافته ام، دق کرده باشد… طفلکِ تنهایِ من، ماه…!