خاله بازی
جمعه, نوامبر 16, 2007 روی (مثلا داستان کوتاه, یادداشتها)
ما هفت نفر بودیم: بابا، مامان، من، آرام، گیتی، رها وسوگل. ظهر داغ تابستان بود و خانه ی ما انگار در کانون توجه خورشید. اجازه نداشتیم به حیاط برویم. گرما زده می شدیم. آرام گفت: «بیا خاله بازی. من مامان. تو بابا. گیتی هم بچه.» برق رفته بود و گرما، ظهر بی تلویزیون را کسالت بار تر از همیشه می کرد.
آرام گوشه ای از فرش اتاق را تا زده بود و با لگن و آب و کمی پودر رختشویی مشغول شستن لباسهای خانواده ی سه نفری بود. گیتی به شیوه ی بچه ها خوراکی می خورد و نق می زد. من به شیوه ی بابا کتاب می خواندم. زنگ گوشخراش تلفن، رها را که طبق معمول از شب تا صبح جیغ کشیده و گریه کرده بود، بیدار کرد. مامان به این زودیها نمی آمد؛ ته دلم خوشحال بودم که سوگل را با خودش برده است. رها به محض بیدار شدن بنای گریه را گذاشت و تلاشهای آرام برای ساکت کردنش به نتیجه نمی رسید.
نمی دانم از دست بابا عصبانی بودم که چون مشغول نوشتن کتاب مبانی عرفان و تصوف بود، تمام وقتش را در دانشگاه می گذراند و هیچ وقت با ما نبود، یا مامان که نیمی از مسئولیتهایش همیشه به عهده ی من بود، یا صف شیر که همیشه شلوغ و بی سر و ته بود، یا رها که با فریادهایش امان همه را بریده بود… بی اختیار سر آرام داد کشیدم که «آن بچه را خفه کن». نمی دانم این جمله را از کجا یاد گرفته بودم…. طفلک آرام، با آن دستهای کوچکش رها را بغل کرده بود و هی بوسش می کرد. گیتیِ سه- چهار ساله کوچک تر از آن بود که کاری از دستش بر بیاید. رها خاله بازیمان را خراب کرده بود. تلاش آرام بی فایده بود، او را گذاشتیم سر جایش. سرم داشت منفجر می شد، دستم را گذاشتم روی دهانش. مدتی صدایش قطع شد، اما به محض اینکه دستم را برداشتم… شدت جیغ کشیدنهایش بیشتر شد و با صورتی قرمز و اخمهایی در هم و چشمهایی بسته، کار همیشه اش را از سر گرفت. کاری که مامان را بی حوصله می کرد؛ مامانِ پنج دختر شیر به شیر که بزرگترینشان 6 ساله بود. مامانِ تنها وغریب در آن شهر گرم. مامانِ کلافه و خسته.
با آرام به این نتیجه رسیدیم که برای اینکه صدایش را دیگر نشنویم، بالشی درِ دهانش بگذاریم. بالش هم او را ساکت نکرد، فقط به لجبازی اش اضافه کرد. روی بالش پشتی گذاشتیم و روی آن هم یک پتوی سنگین و کلفت کشیدیم تا صدایش در آن زیرها مدفون شود. و … شد. رها دیگر گریه نمی کرد. با خوشحالی پتو و پشتی و بالش را برداشتیم. رها آرام شده بود اما دور دهانش پر از خون بود. ترسیدم. به آرام نگاه کردم. او زد زیر گریه. گیتی سیب می خورد و گوشه ای نشسته بود و عروسکش را ناز می کرد. گریه ام گرفت. هی صدا کردم: «رها… رها جونم…» بغلش کردم … آرزو می کردم که ای کاش دوباره گریه کند. به مامان چه می گفتم؟ او بچه ها را دست من سپرده بود، منی که فقط شش سال داشتم… کلید توی قفل در پیچید و مامان خسته و عرق ریزان آمد… از اوضاع به هم ریخته ی اتاق و نگاه های گنگ ما فهمید که اتفاقی افتاده است. هاج و واج به من نگاه کرد. با گریه گفتم: «رها مرد»… اصلا یادم نیست که مامان چطور رها را بغل کرد و دوید بیرون… .
رها خفه نشد. رها نمرد. او زنده ماند؛ اما مامان دیگر هیچ وقت او را با ما تنها نگذاشت. رها نور چشم مامان و بابا شد و … .
سالها گذشت. او خیلی زود با یکی از دوست پسرهایش فرار کرد. بابا به خاطر آبرو به ازدواجشان رضایت داد. یک سال بعد طلاق گرفت و در عرض سه سال صیغه ی پنج مرد شد و هر بار به خاطر رابطه های متعدد با مردان دیگر، صیغه اش را فسخ کردند. مدتی در دوبی زندگی کرد و بعد خانه ی مجللی در تهران خرید. برای خودش خانمی شد و بابا از ننگ خانم شدن او خودکشی کرد. مامان در بیمارستان روانی مرد. گیتی که تاب زخم زبانهای خانواده ی همسرش را نداشت، جدا شد و رفت فرانسه تا درس بخواند. شوهرِ آرام پای او را از خانواده ی ما قطع کرد. سوگل افسرده شد. به هنر پناه برد. نقاش خوبی شد و نام خانوادگی اش را عوض کرد… .
حالا ما فقط دو نفر هستیم: من و رها. گاهی رها را می بینم و هر بار با نفرت به او می گویم: «ای کاش در کودکی خفه ات کرده بودم» و او با چشمهای مهربان پر از اشک به من لبخند می زند… او تنها کسی است که از سر مهربانی به من لبخند می زند.
