من و چشمهایم(4)

آفتاب       چهار 

این روزها چشمانم بزرگتر شده‌اند، آخر آنها به مدرسه می‌روند. بین خودمان باشد، این یک راز است: معلمِ چشم‌های من دیده نمی‌شود، شنیده می‌شود.

من و چشم‌ها و معلم با هم در کوچه باغ‌ها قدم می‌زنیم تا از تنهایی دق نکنند، به پوست درخت‌ها دست می‌کشیم تا با آنها دوست شویم، شنای اردک‌ها را… به مامان نگویید ها! راستش را بخواهید با اردک‌ها شنا می‌کنیم و دنبال رودخانه می‌دویم و … هزارتا کارِ خوب دیگر… .

حالا با چشم‌های بزرگتر، چیزهای بزرگتر می‌بینم. مثلاً همین دیروز فهمیدم که اسمِ دیگر فرفره می تواند «گلِ گیج» باشد؛ گلِ گیجی که نمی‌داند چرا پژمرده نمی‌شود، برای همین هم مثلِ گیج‌ها دورِ خودش می‌چرخد.

می دانید، چشم‌هایم آنقدرها هم باهوش و درسخوان نیستند. دیروز معلم می‌گفت: وقتی شاعر خوبی می‌شوی که آن طرف درخت‌ها را تا آن دور دورها ببینی. من از پنجره به درخت‌های باغچه نگاه کردم و پشتِ آنها فقط دیوار دیدم. معلم گفت: چشمانت محدود است، درسش ضعیف است، تکلیف دیدن را خوب انجام نمی‌دهد… . حالا من قرار است به جای مشقِ شب به خراب کردنِ دیوار حیاتمان فکر کنم و به فردا که چشمان من وقتی از درخت‌ها می‌گذرد به دیوار نمی‌خورد و می‌تواند تا هر کجا که بخواهد با گنجشک‌ها برود… .

تو هم بیا این تکلیف را مشق کن… با چشم‌های باز فکر کن… فکر کن به دنیایی که دیوار نداشته باشد… می بینی؟! حتی فکرش هم آدم را قلقلک می‌دهد: دنیایی که همه‌ی آدم‌هایش شاعران خوبی باشند!

من و چشمهایم(3)

آفتاب    سه 

صبحی مامان در یخچال را باز کرد تا سیب بردارد. یک پینه دوز بیچاره توی یخچال گیر کرده ‌بود. فکر می‌کنم مامان عصبانی شده بود که پینه دوز، بی‌اجازه رفته توی یخچال؛ برای اینکه با لحنی که مرا سرزنش می‌کند به پینه‌دوزِ مرده گفت: «آخه فضول خانم تو اینجا چه کار می کنی؟». بعد هم انداختش توی لگن ظرفشویی. من پینه دوز را یواشکی برداشتم و گذاشتم کنار بخاری و زل زدم به لباس خال خالی قشنگ و قرمزش.

مشق می نوشتم که دیدم خانم خانمها دارند سلانه سلانه از روی «آش و کشک» ی که نوشته‌ام رد می‌شوند. از خوشحالی پریدم تو آسمون و فریاد زدم: «زنده شد»!. مامان گفت: «انقدر شلوغش می کنی که انگار زبونم لال حضرت مسیح آدم مرده رو زنده کرده.»! پینه دوز به من نگاه کرد و لبخند تلخی زد… فکر کنم مامان او را تحقیر کرده بود.

من و چشمهایم، برای آنکه دل او را به دست بیاوریم، به جای نقاشی درباره‌ی باران، حضرت مسیح را کشیدیم که در حال معجزه است و دارد پینه دوز غمگینی را زنده می کند. از دیدن نقاشی قند توی دلم آب شد، من هم مجبور شدم هِی آب بخورم تا از شیرینی لبخندِ دلم کم شود؛ آخر مامان می گوید: «شیرینی برای بچه‌ها خوب نیست».  دلم مثل حوض شد و پینه دوز که هنوز غمگین بود، با اصرار من توی آن شنا کرد ولی حتی آب هم او را شاد نکرد.

همین دو دقیقه پیش مامان دوباره با همان صدای عصبانی گفت: «آخه فضول تو اینجا چه کار می‌کردی»؟ پینه‌دوز زیر پای مامان، جلوی در یخچال لِه شده بود.

حالا من با مامان قهرم و معلوم نیست که کی با او آشتی کنم. اگر او دوست مرا تحقیر نمی‌کرد، هرگز به فکر خودکشیِ دوباره نمی‌افتاد.

من و چشمهایم

آفتاب        دو

برای البرز، مریم و کیوان

 

صبح باران می آمد. پنجره ها را نمی توانستم باز کنم. مامان همه ی پنجره ها را محکم بسته تا ما سرما نخوریم. من یواشکی رفتم توی حیاط. باران را بغل کردم و او را بوسیدم. به گمانم بوی باران گرفته بودم که مامان فهمید و دعوایم کرد. با اینکه مامان هی مرا دعوا کرد، گریه نکردم. نشستم و برای دلم شعر گفتم. پدرم گفت: «شعرت بد است» و من جوری شدم که مامان دوباره گفت: «لب و لوچه ات را اینجوری جمع نکن». نمی دانم من لب و لوچه ام را چه جوری جمع می کنم که مامان خوشش نمی آید. نمی دانم چرا هروقت مامان از دست من عاصی می شود، پدرم به جایش اخم می کند. فکر می کنم مامان اخم کردن بلد نیست.

 دلم گفت: «شعرت صمیمانه است، من دوستش دارم». کلی ذوق کردم. دلم خیلی ناقلاست. فهمیده بود که شعر را برای او گفته ام.

امروز اندازه ی یک روز خوب خنده باران شده ام. به جای مشق، در دفترم رنگین کمان کشیدم و زیر رنگین کمان، جایی که معلم ببیند، یک خنده ی آلبالویی رنگ هم نقاشی کردم. می دانم فردا معلم زیر مشق چشمهایم می نویسد: «بد است، ضعیف است»، می گوید مامانت را فردا بیاور مدرسه، مرا به دفتر می فرستد تا خانم مدیر به من چشم غرّه برود و من خجالت بکشم، می دانم باز هم پدرم اخم می کند و می گوید که عوض شعر گفتن مشقهایت را بنویس. اما من توی دلم به همه شان لبخند می زنم و به باران فکر می کنم و به معلم و بابا. کاش باران به جای شستن برگها و غنچه ها، عینک های دنیا را می شست. عینک معلم همیشه گچی است و عینک بابا پر از اثر انگشت است. معلوم است که از پشت این عینکها نمی توانند رنگهای قشنگ رنگین کمان مرا ببینند. آنها بدون عینک خیلی خوشگل می شوند ولی خودشان نمی دانند، چون با عینک توی آینه نگاه می کنند. محبوبه می گوید: «نه دیوانه! عینک کلاس دارد، مُد است». محبوبه تنها کسی است که اگر به من بگوید دیوانه، من ناراحت نمی شوم.

یواشکی پنجره را باز می کنم، دستهایم را می برم زیر باران تا انگشتهایم قد بکشند و روی ناخنهایم گلبرگ های خوش رنگِ گل کوکب در بیاید، مثل ناخنهای فروغ. همیشه دلم می خواسته انگشتهایم مثل انگشتهای او قشنگ باشد.

راستی موهای باران خورده ام دارند قد می کشند. باورتان می شود؟ به گمانم این یکی را فروغ هم باورش نمی شود.

من و چشمهایم

آن روزها خانه مان توی یک باغ سیب، کنار یک رودخانه بود؛ آن روزهایی که کودکیهایم بچه ی من بود و هر وقت بهانه می گرفت من به او سیب می دادم…

کودکیهایم سیب می خورد و من بزرگ می شدم…

می دانید! کودکیها شیطانند و کمی هم ساده دل و خوشباور… یک روز وقتی که مدرسه بودم، او تنهای تنها، دست رودخانه را گرفت و با او رفت… و حالا هرچند وقت یکبار فقط سری به من می زند و من هِی دلم برایش تنگ می شود… هر وقت می آید، مدادم آمدنش را نقاشی می کند، آنوقت آمدنش شعر می شود، شعری که با آهنگ آفتاب می رقصد…

[می خواهم از امروز آمدن کودکیهایم را در قالبِ یادداشتهایی با عنوانِ «من و چشمهایم» با شما قسمت کنم.]

 

   آفتاب    یک

دیروز چشمهایم گفتند: امروز «روز مادر» است و به من آفتاب هدیه دادند. من به جای امروز در تقویمم می نویسم «روز دوست». بعد هم یک شعر صمیمی می خوانم و به دل و چشمهایم هدیه می کنم. دلم پر از شوق می شود و چشمهایم از فرط شادی گریه شان می گیرد. به خنده می گویم: «وقتی بزرگ شدم، شعر قشنگتری می خوانم تا بیشتر گریه کنید» و آنها … لبخند می زنند… دلِ گرفته ی خدا باز می شود و باران می آید… دنیا به ما نگاه می کند و حظّ می برد… این را خودم در چشمهایش دیدم… باور کنید!