چهار شنبه, آوریل 16, 2008 روی (یادداشتها)
شنبه
ساعت شش
وقتی قرار است
ششهای من از شماره بیفتد
در خوانش دقایق نزدیک به تو…
نمی دانم چند شنبه
ساعت چند
وقتی که درهای وحی
کم رنگ و کم رنگ تر میشود
و هیچ معجزهای انگار
تو را بر من نازل نمیکند…
فرقی نمیکند،
به هر حال
باران
زمین را دور میزند
و بر دستان من میبارد
تا شیوا بزایم و
با هزار دست برای تو نیاز بیاورم…
باشی یا نباشی
من همانم که روزی هفتصد بار
دنیا را دور میزدم
تا تو را طواف کنم.
17 Comments
جمعه, نوامبر 16, 2007 روی (مثلا داستان کوتاه, یادداشتها)
ما هفت نفر بودیم: بابا، مامان، من، آرام، گیتی، رها وسوگل. ظهر داغ تابستان بود و خانه ی ما انگار در کانون توجه خورشید. اجازه نداشتیم به حیاط برویم. گرما زده می شدیم. آرام گفت: «بیا خاله بازی. من مامان. تو بابا. گیتی هم بچه.» برق رفته بود و گرما، ظهر بی تلویزیون را کسالت بار تر از همیشه می کرد.
آرام گوشه ای از فرش اتاق را تا زده بود و با لگن و آب و کمی پودر رختشویی مشغول شستن لباسهای خانواده ی سه نفری بود. گیتی به شیوه ی بچه ها خوراکی می خورد و نق می زد. من به شیوه ی بابا کتاب می خواندم. زنگ گوشخراش تلفن، رها را که طبق معمول از شب تا صبح جیغ کشیده و گریه کرده بود، بیدار کرد. مامان به این زودیها نمی آمد؛ ته دلم خوشحال بودم که سوگل را با خودش برده است. رها به محض بیدار شدن بنای گریه را گذاشت و تلاشهای آرام برای ساکت کردنش به نتیجه نمی رسید.
نمی دانم از دست بابا عصبانی بودم که چون مشغول نوشتن کتاب مبانی عرفان و تصوف بود، تمام وقتش را در دانشگاه می گذراند و هیچ وقت با ما نبود، یا مامان که نیمی از مسئولیتهایش همیشه به عهده ی من بود، یا صف شیر که همیشه شلوغ و بی سر و ته بود، یا رها که با فریادهایش امان همه را بریده بود… بی اختیار سر آرام داد کشیدم که «آن بچه را خفه کن». نمی دانم این جمله را از کجا یاد گرفته بودم…. طفلک آرام، با آن دستهای کوچکش رها را بغل کرده بود و هی بوسش می کرد. گیتیِ سه- چهار ساله کوچک تر از آن بود که کاری از دستش بر بیاید. رها خاله بازیمان را خراب کرده بود. تلاش آرام بی فایده بود، او را گذاشتیم سر جایش. سرم داشت منفجر می شد، دستم را گذاشتم روی دهانش. مدتی صدایش قطع شد، اما به محض اینکه دستم را برداشتم… شدت جیغ کشیدنهایش بیشتر شد و با صورتی قرمز و اخمهایی در هم و چشمهایی بسته، کار همیشه اش را از سر گرفت. کاری که مامان را بی حوصله می کرد؛ مامانِ پنج دختر شیر به شیر که بزرگترینشان 6 ساله بود. مامانِ تنها وغریب در آن شهر گرم. مامانِ کلافه و خسته.
با آرام به این نتیجه رسیدیم که برای اینکه صدایش را دیگر نشنویم، بالشی درِ دهانش بگذاریم. بالش هم او را ساکت نکرد، فقط به لجبازی اش اضافه کرد. روی بالش پشتی گذاشتیم و روی آن هم یک پتوی سنگین و کلفت کشیدیم تا صدایش در آن زیرها مدفون شود. و … شد. رها دیگر گریه نمی کرد. با خوشحالی پتو و پشتی و بالش را برداشتیم. رها آرام شده بود اما دور دهانش پر از خون بود. ترسیدم. به آرام نگاه کردم. او زد زیر گریه. گیتی سیب می خورد و گوشه ای نشسته بود و عروسکش را ناز می کرد. گریه ام گرفت. هی صدا کردم: «رها… رها جونم…» بغلش کردم … آرزو می کردم که ای کاش دوباره گریه کند. به مامان چه می گفتم؟ او بچه ها را دست من سپرده بود، منی که فقط شش سال داشتم… کلید توی قفل در پیچید و مامان خسته و عرق ریزان آمد… از اوضاع به هم ریخته ی اتاق و نگاه های گنگ ما فهمید که اتفاقی افتاده است. هاج و واج به من نگاه کرد. با گریه گفتم: «رها مرد»… اصلا یادم نیست که مامان چطور رها را بغل کرد و دوید بیرون… .
رها خفه نشد. رها نمرد. او زنده ماند؛ اما مامان دیگر هیچ وقت او را با ما تنها نگذاشت. رها نور چشم مامان و بابا شد و … .
سالها گذشت. او خیلی زود با یکی از دوست پسرهایش فرار کرد. بابا به خاطر آبرو به ازدواجشان رضایت داد. یک سال بعد طلاق گرفت و در عرض سه سال صیغه ی پنج مرد شد و هر بار به خاطر رابطه های متعدد با مردان دیگر، صیغه اش را فسخ کردند. مدتی در دوبی زندگی کرد و بعد خانه ی مجللی در تهران خرید. برای خودش خانمی شد و بابا از ننگ خانم شدن او خودکشی کرد. مامان در بیمارستان روانی مرد. گیتی که تاب زخم زبانهای خانواده ی همسرش را نداشت، جدا شد و رفت فرانسه تا درس بخواند. شوهرِ آرام پای او را از خانواده ی ما قطع کرد. سوگل افسرده شد. به هنر پناه برد. نقاش خوبی شد و نام خانوادگی اش را عوض کرد… .
حالا ما فقط دو نفر هستیم: من و رها. گاهی رها را می بینم و هر بار با نفرت به او می گویم: «ای کاش در کودکی خفه ات کرده بودم» و او با چشمهای مهربان پر از اشک به من لبخند می زند… او تنها کسی است که از سر مهربانی به من لبخند می زند.
13 Comments
سه شنبه, اکتبر 30, 2007 روی (یادداشتها)
افتاد
آنسان که برگ
آن اتفاق زرد می افتد
افتاد
آنسان که مرگ
آن اتفاق سرد می افتد
اما
او سبز بود و گرم که افتاد
قیصر امین پور پرواز کرد…
**** پی نوشت: این شعر سوگ سرودِ قیصر امین پور است برای سلمان هراتی که من سالها پیش در جایی (کجا؟ نمی دانم) خوانده بودم و در حافظه داشتم. نمی دانم که صورت اصلی شعر همین گونه است یا نه؟ و نمی دانم در کدام یک از مجموعه شعرهای قیصر به چاپ رسیده است. لطفاً کسانی که می دانند به من هم اطلاع بدهند.
12 Comments
جمعه, اکتبر 26, 2007 روی (یادداشتها)
من: هم صحبت شعر، دوستدار رمان، طرفدار پرو پا قرصِ داستانِ کوتاه، مشتاقِ موسیقی، شوریده ی رقص، شیفته ی ادبیات، تشنه ی فلسفه، کمی مایل به تاریخ، عاشق جنگل و رودخانه و دریا، بیقرارِ درخت و ماهی و پروانه، کودکِ کوه و چشمه و کوچه باغ، فرزندِ عرفان، مجذوبِ قصه های اساطیری، مریدِ «چشیدنِ طعم وقت»، آوازه خوانِ شطح، ترانه سرای جورِ دیگر دیدن و عادت ستیزی…
من: مینایِ سر در خاک و پا در آسمان …، پروانه ی پیله های بسته ی گرفتار، سیبِ سرخِ لذت، جادوی شور، …
…
من تا صبح هم می توانم بگویم کیستم، تا صد سالِ دیگر (فکر کنم دارم کمی اغراق می کنم) هم می توانم خودم را واقعاً به شما معرفی کنم و از مخفی ترین چیزهای وجودم حرف بزنم. می توانم اگر بخواهید از تمامی توانایی هایم فهرستی برایتان تهیه کنم (لطفاً نخواهید چون دستم حسابی رو می شود)… . من اصلاً ابایی از تکرارِ اینهمه «من» ندارم… چه کسی به ما یاد داده است که «من خانم حسنی هستم» خنده دار است؟ «من تشریف آوردم» مضحک است؟ چه کسی معیارِ و عُرفهای اجتماعی را تعریف می کند؟ کسی به جز ما؟
من اصولاً با این جمله های تکراری و کلیشه ایِ «من کسی نیستم»، «من کی باشم؟»، «مخلصم»، «چاکرم»، «ما عددی نیستیم»، «ما خاک کف پای شماییم» و… که انگار هر چه می گذرد، در فرهنگِ ما جای بیشتری برای خودش باز می کند، و هر روز با شکلی تازه در فرهنگ لغت ما سبز می شود، سرِ جنگ دارم. من با آنهایی که ادعا می کنند که این جمله ها را فقط از سر تعارف و شوخی و مزاح می گویند هم سر جنگ دارم. من امشب اساساً با بعضی از جنبه هایِ زبون پرورِ فرهنگمان دعوا دارم؛ با زاویه هایی که در کُنجِ خودشان موذیانه در کارِ ساختنِ انسانی هستند که مدام می گوید «من که باشم؟»، مدام می پرسد «ز کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟» و مدام از روی انکار، تکرار می کند که «سَرِ ارادتِ ما و آستانِ حضرتِ دوست؟!»…
من، نیچه و تمام کسانی را که با صدای بلند فریاد می زنند: خدا مرده است، ستایش می کنم. آری، خدایِ کوچکِ آدمهای حقیرِ زبونِ ذلیل پرور مرده است و خدای بزرگِ انسانهای هدفمندِ آگاهِ باشعور، روز به روز بزرگ و دوست داشتنی تر می شود.
به ما یاد داده اند که چیزی نباشیم. به ما دیکته کرده اند که سگِ کویِ معشوق و گدایِ درگاه خدا باشیم. به ما نگفته اند که خدا بی تاب و بیقرار ماست، عاشقِ ماست، ما را آفرید تا عشق ورزی کند تا سرمان را بالا نگه داریم، تا شعرِ جاریِ شعور و شور و شیدایی را گسترش دهد. به ما یاد داده اند که خودمان را در تقلید از دیگران پیدا کنیم و برای همین هم انگار تا هزاران سالِ دیگر هم پیدا نمی شویم.
ما همیشه دانش آموزان خوبی بوده ایم، هرچه به ما یاد داده اند، مثل آب از بر کرده ایم. ما همیشه دانش آموزان خوبی هستیم، پس بیایید بزرگ شدن و بزرگ بودن را یاد بگیریم و به دیگران یاد بدهیم. زندگی کردن در جایی که آدمهایش عزّت نفس دارند و خودشان را معشوقِ خدا می دانند (نه گدایِ درگاه او)، بسیار لذت بخش است. این طور نیست؟ شما در این باره چه فکر می کنید؟
پی نوشت: با توجه به اینکه من علم غیب ندارم، لطفاَ کسانی که با حرفهای من مخالفند، دلایلشان را بنویسند.
9 Comments
چهار شنبه, اکتبر 24, 2007 روی (درباره ی عین القضات همدانی)
عین القضات همدانی چنان نشئه ای در وجودم ریخته که هر ذره از روحم آواز مستانه ای سر داده و نوای اندوهناک و موسیقی دل انگیزی از آگاهی را در فضای خالی خانه ی بی تو منتشر کرده است.
آدم گاهی رویاها و آرمانهایش را در کتابها و زیر نقاب کسانی جستجو می کند که جای پایی گذاشته اند و رفته اند. جسارت عین القضات، عادت ستیزی او، لجاجت او در برابر سنت پرستی و انقلاب او در عشق و عرفان (به طریقی که پیش از او حلاج نیز تجربه اش کرده است) بیخودم می کند. رودهای پرشورِ و جوش خروش و وحشی دماوند را به یادم می آورد، وقتی که دستانم را به خلاف جریان آن می سپردم و از مقاومت در برابر سردی و شتابش لذت می بردم. سیل را به یادم می آورد که گِلهای نپخته را می شوید و بر شکوه و عظمت دیوارهای سنگی و آجری اضافه می کند؛ گاهی هم آن تَه توهای وجودم تیر می کشد، دلهره ای، اضطرابی، چیزی را در خودم احساس می کنم که پیشتر فقط و فقط در مزمزه ی عشق و دلدادگی با آن مواجه بوده ام. حرفهایش شربت نابی به من می نوشاند؛ شربتی که در مسیرجاری بودنش، در تمام رگهای از کار افتاده ام، سرودهای سرمست کننده ی حیات را زنده می کند؛ پاییز را به یادم می آورد و جدال برگ و باد و آشفتگی طبیعت و چشم نوازی برگها و رنگها را که در عین خش خشهای خشن و خشکی و فرسودگی، روح نواز و جادویی است.
این مرد بزرگ «غم این خفته ی چند» را به یادم می آورد. ساعاتی را که در مبتذل و سطحی ترین دغذغه ها غرق می شوم و انرژی و علاقه ای را که می توانم صرف پروراندن آگاهی و شعور و بالیدن … کنم، لجوجانه هدر می دهم.
این مرد، صبحها سلام در چشمانم می ریزد، ظهرها آفتاب بر پوستم می نشاند و شبانگاهان در زیر چراغ زرد مطالعه و سکوتِ پر از تیک تاکِ ساعتهای دیواریِ کسالت آور و خسته، آرامش به دستانم می بخشد تا بیشتر و بیشتر به تو بیندیشم، بیشتر و بیشتر حسرت بودن و شریک شدنت در این لذتهای بازجسته را داشته باشم.
من این روزها باز در پیِ هرچیز، آن نیروی اسرار آمیز و آن انرژی خروشان را می بینم و لمس می کنم. هر لحظه از شعر سرشارم؛ اما تا رخوت این روزهای واماندگی را از دستانم به در کنم و دوباره با کاغذها خو بگیرم و با وحی هم آغوش شوم، زمان زیادی لازم است. لااقل زمان لازم است.
امروز به سرزندگی کفشهایم که آگاهانه می رفت، می نازیدم و دریغ می خوردم به حال روزهایی که هرزه شب می شوند و شبهایی که بیهوده صبح می شوند و دلم برای آنهمه زندگی ای که در نگاه توست، تنگ شده است، سخت تنگ… .
4 Comments
شنبه, اکتبر 20, 2007 روی (درباره ی شعر)
در نخستین صفحه از مجموعه شعر «گاهی دلم برای خودم تنگ می شود»، سروده ی «محمد علی بهمنی»، نشر دارینوش، تهران، زمستان 77 نوشته شده است:
«مجموعه شعر
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
به تأیید ذهن ها و زبان ها
و به اعتبار نقدها و نظرها
دفتری است تأثیر گذار
بهمنی بی هیچ هیابانگ
صدایی ست منتشر در گوش زمان ما…»
حتی برای منی که غزل را فرم ایده آلی برای بیان محتوای فکر و اندیشه ی ساختار گریز امروزی نمی دانم، خواندن بسیاری از غزلهای محمد علی بهمنی، لحظه های قشنگی را خلق می کند.
نمی خواهم بگویم که غزل های او صد در صد، غزل های ناب، آنهم از نوع امروزی آن است؛ نمی خواهم بگویم حال و هوای غزلهایش اصلاً و ابداً بوی کهنگی و تکرار تصویرهای آشنا و چه بسا کهنه را نمی دهد؛ می خواهم بگویم که او در غزل هایش خودِ خودش است. راحت حرف می زند، خوب روایت می کند، «من» ی که تصویر می کند ملموس و قابل درک است، «تو» یی که توصیف می کند، بزرگ و دلنشین و دوست داشتنی است، فضایی که با واژگانش ارائه می کند؛ انتزاعی و ناکجاآبادی نیست، اینجایی و واقعی است و هوایی که در کالبد اشعارش می ریزد، در عین تازگی و طراوت، قابل تأمل است و تفکر برانگیز.
بهمنی از لحظه هایی حرف می زند که همه ی ما تجربه اش کرده ایم و برای همین تصاویری که ارائه می کند، به راحتی در آلبومِ ایماژهایمان جایِ مناسبِ خودش را باز می کند، جایی که اگرچه خیلی هم منحصر به فرد و ممتاز نیست، در حال و هوای شعرِِ معاصر ما، آنقدرها هم پست و بی مقدار به نظر نمی رسد.
به همراه من غزلی از او را بخوانید(برای خواندن مطلب من به صفحه ی شعر بروید)، بعد (اگر امکان داشت) مجموعه شعر او را ورقی بزنید و بعدتر برایم از نظرهای خودتان بگویید.
2 Comments
پنجشنبه, اکتبر 18, 2007 روی (درباره ی داستان کوتاه)
Tags: تصویر پشت آینه، سارا درویش، جا
داستان کوتاهی خواندم با عنوان «تصویر پشت آینه» از «سارا درویش» که جایزه ی اول بهرام صادقی را به خود اختصاص داده بود. پیشنهاد می کنم که این داستان را بخوانید، بعد نگاهی به اظهار نظر شتابزده ی من در این باره بیندازید (برای خواندن مطلب من اینجا کلیک کنید) و بعد از آن با گفتن نظر خودتان، باب اندیشیدن بیشتر در این باره را باز کنید.
1 Comments
چهار شنبه, اکتبر 17, 2007 روی (درباره ی رمان)
Tags: طوبی و معنای شب، رمان، شهرنوش
این دومین باری است که «طوبی و معنای شب» را می خوانم. بار اول سالها پیش بود. وقتی که چیز زیادی از فهمیدن نمی دانستم. فقط می خواندم. خیلی می خواندم و خوب به حافظه می سپردم. این بار اما متفاوت از گذشته ام. مدتهاست که چیزی که چنگی به دل بزند، نخوانده ام. فکر می کنم بعد از «عقاید یک دلقک» هاینریش بل (ترجمه ی شریف لنکرانی) و «تنهایی پرهیاهو» از بهومیل هرابال (ترجمه ی پرویز دوایی)، این نخستین کتابی است که نیمه شبها به خواب ترجیحش می دهم.
شاهد تحولات روحی و فکری طوبی بودن، این بار برایم بسیار لذت بخش است. حالا در مقام یک زن حالتها و نگرش او را بهتر درک می کنم و گرهِ خیلی از «اما» و «اگر»هایم گشوده شده است. دیشب آرزو می کردم که ای کاش این همه مشغولِ منابعِ دکتری نبودم و می توانستم هرچه می خواهم بکنم، هر چه می خواهم بخوانم و… . در این صورت حتماً برداشتهایم را از ساخت و محتوای این اثر می نوشتم. فعلاً به خلاصه برداری از آن بسنده کرده ام و تحلیل متن را می گذارم در فهرست همان کارهایی که سالهاست می خواهم انجام دهم و جناب رودکی و منوچهری و تنگنای قافیه و زحافات عروضی فرصت و مجال آن را به خود اختصاص داده اند(برای خواندن خلاصه رمان اینجا کلیک کنید).
2 Comments
یکشنبه, اکتبر 7, 2007 روی (یادداشتها)
کرم… پیله … پروانه… این واژه ها چقدر برای بچه ها اسرار آمیز است. کرم برای آنها یک دنیا رمز و راز است و پیله، صندوقچه ی این راز ها؛ پروانه اما…
از روزهایی که پیله برایم پروانه شدن بود، خیلی گذشته است؛ از روزهایی که بر درخت توتِ کهن سال باغ دماوند تاب می خوردم و سرشار از شور و خواستن بودم.
این روزها خانه برایم پیله شده است؛ پیله ای که «عادت» می بافد؛ پیله ای که رنگ و روی عشق را بی فروغ می کند، نوشتن، خواندن، شنا کردن را حتی از مرز لذت های من به دورترها می برد، جایی میان فراموشی و حس غریب - آشنای تنهایی. شبها با لبخند به فردای نیامده می خوابم و صبحها با لبخند به ساعات تلف نشده بیدار می شوم؛ اما ساعتها هی تلنبار می شوند، هی بر سرم هوار می شوند و من هی عمر را به تباهی می کشانم. خواندن حرفهای این و آن کمی از دایره ی تنگ خود خواسته ام بیرونم می آورد، اما فقط کمی… بعد باز هم مینا می ماند و کوهی از کتابهای نخوانده و منابع ندیده ی آزمون دکتری… مینا می ماند و احساس شرم از آنی که در آینه به من نگاه می کند و دنبال لحظه ای که بشود اسمش را لحظه گذاشت می گردد… می روم سراغ براهنی… شاید شب حرفی برای گفتن به آینه داشته باشم.
4 Comments
شنبه, اکتبر 6, 2007 روی (یادداشتها)
یک مرد یادداشتی نوشته بود دربارۀ مهاجرت. یاد امیر و مهشید افتادم. چند شب پیش مهمانمان بودند. نمی دانم چه شد که صحبت از سبک بیضایی در فیلم سازی و انتقادهای امیر به نوع نگرش او نسبت به بازیگردانی و … به تقابل میان شرق و غرب و برتری غرب نسبت به شرق کشیده شد. او معتقد است که شرق هیچ وقت حرفی برای گفتن نداشته است. کمی دربارۀ مولانا، عین القضات و … صحبت کردم و خواستم از نگاه هستی شناسانه ی آنها وام بگیرم و بحث را بکشانم به حرفهایی که شرقیها در گذشته داشته اند که پای فلسفه به میان آمد و… نیچه، هایدگر… در آخر کانت و … . امیر همچنان معتقد است که من باید به او ثابت کنم که در گذشته حرفی برای گفتن داشته ایم و من همچنان افسوس می خورم که خیلی از آدمهایی که فکر کردن را بلدند، شیفته ی شیوه ی تفکر غربند، شیفته ی مدلها و الگوهایی که هر جایی به غیر از اینجا به بازار فرهنگ و … ارائه می شود.
من اصلا قصد ندارم انگ خودباختگی در برابر غرب به این دوستان بزنم، اصلا قصد مذمت غرب و الگوهای فرهنگی آنها را ندارم، اصلا نمی خواهم شرق را ستایش کنم، فقط نمی دانم ما که در این بحث ها به هر دری می زنیم تا چیزی از آنها یاد بگیریم، چرا شیوه ی مواجهه با مسائل را از آنها نمی آموزیم، چرا به جای اظهار نظرهای پژوهشمندانه، کاملاً حسی و به قول بعضی دوستان اشراقی به مسائل نگاه می کنیم. به جای بحث و تحلیل، دیدگاه خودمان را به همه چیز تعمیم می دهیم و… .
واقعیت دارد که زیر ساخت فکری اکثر ما، سوفسطایی است. در بن بست های تحلیل یک پدیده به خوبی راه گریز پیدا می کنیم و خدا نکند به چیزی اعتقاد داشته باشیم … اینجاست که همه ی کسانی که طرز دیگری فکر می کنند اَخ می شوند و ما… .
گاهی فراموش می کنیم که بهتر آن است که خودمان را بشناسیم اما باب گفتگو را با دیگران باز بگذاریم؛ نواقص را ویرایش کنیم و معایب را حذف کنیم نه اینکه بپوشانیم.
1 Comments